تبليغاتX
حرف دل

حرف دل
حرف دل 
قالب وبلاگ
رهبر عزيز 

گويند با خاك نشينان دادي دست

با كاخ نشينان چه تفاهم دارند؟

 

 

[ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ 20:27 ] [ مهدی ] [ ]
چشمه‌هاي خروشان تو را مي‌شناسند
موج‌هاي پريشان تو را مي‌شناسند

پرسش تشنگي را تو آبي، جوابي
ريگ‌هاي بيابان تو را مي‌شناسند

نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را مي‌شناسند

از نشابور بر موجي از «لا» گذشتي
اي كه امواج طوفان تو را مي‌شناسند

اينك اي خوب، فصل غريبي سر آمد
چون تمام غريبان تو را مي‌شناسند

كاش من هم عبور تو را ديده بودم
كوچه‌هاي خراسان، تو را مي‌شناسند

قیصر امین پور                              یاعلی التماس دعا

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 17:46 ] [ مهدی ] [ ]

امام موسی صدر و اخبار ضد و نقیض سرنوشت‌اش


سرنوشت امام موسی صدر از جمله مسایلی است که پس از سقوط رژیم قذافی در لیبی به طور گسترده ای مورد توجه کانون های خبری قرار گرفت. اخیرا نیز برخی اخبار در مورد پیدا شدن جسد وی مطرح شده است. تناقضات موجود در این مورد می‌طلبد که شیعیان جهان برای روشن شدن این موضوع تلاش‌های مضاعفی را صورت دهند.

امام موسی صدر

اخیرا شبکه تلوزیونی الجزیره در خبری به نقل از سخنگوی رسمی دولت لیبی اعلام كرد كه جسدی در منطقه تاجوراء این كشور پیدا شده كه ممكن است پیكر امام موسی صدر باشد. ناصر المانع، سخنگوی رسمی دولت لیبی در این زمینه اعلام كرد که در قبرستانی واقع در منطقه تاجوراء جسدی پیدا شده است كه احتمال می دهیم جسد امام موسی صدر باشد. به گفته وی این پیكر به یكی از بیمارستان‌های طرابلس منتقل شده است تا آزمایش‌ دی ان ای بروی آن انجام بگیرد.

المانع همچنین مدعی شده بود كه بر اساس اطلاعات و تحقیقات انجام شده سعی شد تا هماهنگی‌هایی با خانواده امام صدر و همراهانش انجام شود و آزمایشاتی از سوی پزشكان قانونی برای روشن شدن ماجرا انجام پذیرد و به‌زودی نتایج این آزمایشات مشخص خواهد شد.

هنوز دقایقی از انتشار این خبر نگذشته بود که وزیر امور خارجه لبنان اخبار مربوط به پیدا شدن جسد امام موسی صدر در لیبی را تكذیب كرد. عدنان منصور در گفت‌وگو با روزنامه لبنانی الاخبار تمامی اخبار منتشر شده مبنی بر پیدا شدن جسدی از امام موسی صدر در منطقه‌ای از لیبی را تكذیب كرد و گفت: آنچه كه از سوی شبكه الجزیره منتشر شده واقعیت ندارد.

وی تصریح كرد: در سفر اخیر هیات لبنانی به طرابلس این هیات با مسئولان لیبیایی دیدار و در جریان روند تحقیقات در خصوص سرنوشت امام موسی صدر و همراهانش قرار گرفت. تحقیقات در خصوص این مساله همچنان ادامه دارد و گام‌های خوبی در این راستا برداشته شده است.

مسئولان طرابلس اوایل ماه جاری میلادی نامه‌ایی را به دولت لبنان ارسال كردند و در آن از پیدا شدن جسدی خبر دادند كه احتمال می‌رفت مربوط به امام موسی صدر باشد. آن‌ها در این نامه خواهان انجام آزمایش دی.ان.ای به روی افراد خانواده امام موسی صدر شدند

این در حالی است كه برخی از منابع لیبیایی اعلام كردند كه مسئولان طرابلس اوایل ماه جاری میلادی نامه‌ایی را به دولت لبنان ارسال كردند و در آن از پیدا شدن جسدی خبر دادند كه احتمال می‌رفت مربوط به امام موسی صدر باشد. آن‌ها در این نامه خواهان انجام آزمایش دی.ان.ای به روی افراد خانواده امام موسی صدر شدند. بر اساس این نامه بود که عدنان منصور، وزیر امور خارجه لبنان اواخر هفته گذشته در راس هیاتی به طرابلس سفر كرد تا نمونه آزمایشات افراد خانواده امام موسی صدر را در اختیار مسئولان لیبیایی قرار دهد. به گفته منابع لیبیایی قرار شد تا نمونه آزمایشات اجساد و خانواده‌ها مورد مقایسه قرار گیرد. پیش از این نیز مصطفى عبد الجلیل، رئیس شورای ملی انتقالی لیبی چندی قبل اعلام كرده بود كه كمیته‌‌ای برای تحقیق در خصوص سرنوشت امام موسی صدر تشكیل شده است. وی هم‌چنین تاكید كرده بود كه برخی از افراد نزدیك به قذافی شاهد "جنایت معمر قذافی در حق امام موسی صدر" بوده‌اند.

چندی پیش نیز منابع آگاه لبنانی اطلاعات جدیدی از لیبیایی ها دریافت کرده اند که بر اساس آن امام موسی صدر هرگز لیبی را ترک نکرده و پس از بازداشت در طرابلس به همراه محمد یعقوب و عباس بدر الدین به زندان مخفی در جنوب کشور منتقل شده بود. پس از آن به دلایل نامعلوم امام موسی صدر از زندان نخست به زندان ابوسلیم در طرابلس انتقال داده شد که گویا این موضوع در سال 1997 رخ داده و در این مدت امام موسی صدر زنده بوده و از بیماری قند رنج می برده است.

امام موسی صدر

به نا به گفته این منابع امام موسی صدر در سلولی انفرادی در زندان مذکور نگهداری شده است و "عبدالحمید السائح" از عوامل اطلاعاتی -که به وحشی بودن معروف بوده است - مسئول پرونده امام موسی صدر شده بودو سلول امام موسی صدر زیر دفتر السائح قرار داشته و وی دو نفر از ماموران خود را مسئول مراقبت دائمی از امام موسی صدر کرده بود. در این راستا تحقیقات مبسوطی از نگهبانان سلول امام موسی صدر انجام شده است. این در حالی است که در هنگام حضور امام موسی صدر در زندان ابوسلیم در پایتخت لیبی وی در حالی که از بیماری قند رنج می برده است نگهبانان ضمن مخالفت با معالجه وی از دادن داروهای لازم با وجود نیاز مبرم امام موسی به آن خودداری کرده اند که این موضوع سبب درگذشت وی در تاریخی که دقیقا مشخص نیست، اما به احتمال زیاد آغاز دهه گذشته بوده است، شده است. پس از مرگ امام موسی صدر معمر قذافی اجازه دفن وی را نداده است و خواستار نگهداری جسد وی در زندان شده بود و ماموران قذافی ظرف یک دهه کامل از جسد مراقبت می کردند و این اقدام تا زمان سقوط طرابلس به دست انقلابیون در 22 آگوست ادامه داشته است. همچنین بر اثر شدت بمبارانهای زندان ابوسلیم به ویژه دفتر عبدالحمید السائح، برق دفتر وی که سلول امام موسی در زیر آن قرار داشت قطع شد و پس از مدتی این زندان به طور کامل ویران شد، اما اطلاعات لیبیایی ها حاکی است که جسد به همراه اجساد دیگر به خارج از زندان منتقل شده است به ویژه اینکه شاهدان عینی از مشاهده عمامه و عبا خبر دادند. پس از ورود انقلابیون به زندان ابوسلیم مشخص شد که اجساد به بیمارستان مرکزی طرابلس منتقل شده است اما بعدها این اطلاعات غلط از آب درآمد، زیرا مشخص شد که اجساد به اماکن مختلف انتقال و دفن شده است.

به نا به گفته این منابع امام موسی صدر در سلولی انفرادی در زندان مذکور نگهداری شده است و "عبدالحمید السائح" از عوامل اطلاعاتی -که به وحشی بودن معروف بوده است - مسئول پرونده امام موسی صدر شده بودو سلول امام موسی صدر زیر دفتر السائح قرار داشته و وی دو نفر از ماموران خود را مسئول مراقبت دائمی از امام موسی صدر کرده بود

همانطور که از شواهد بر می‌اید اخبار ضد و نقیض بسیاری در مورد امام موسی صدر و سرنوشت وی وجود دارد که باید با هماهنگی کامل جریان‌های شیعی گام‌های اساسی در مورد روشن شدن سرنوشت این مرجع شیعیان برداشته شود.

بر اساس شواهد موجود امام موسی صدر در 3 شهریور سال 1357 و در آخرین مرحله از سفر دوره‌ای خود به کشورهای عربی، بنا بر دعوت رسمی معمر قذافی وارد لیبی شد و در روز 9 شهریور ربوده شد. دستگاه‌های قضایی دولت‌های لبنان و ایتالیا، و همچنین تحقیقات انجام شده از سوی واتیکان، ادعای رژیم لیبی مبنی بر خروج صدر از آن کشور و ورود او به رم را رسما تکذیب کردند. مجموعه اطلاعات آشکار و پنهانی که طی دو دهه پیش بدست آمده، تماما گواه آنند که موسی صدر هرگز خاک لیبی را ترک نگفته‌است. در این میان قرائن متعددی حکایت از آن دارند که صدر همچنان زنده بوده و چون برخی دیگر از علمای اسلامی، شرایط زندان حبس ابد را می‌گذراند. در خبری که در 13 اردیبهشت 1380 توسط سایت «جبهه نجات ملی لیبی» منعکس شد، آمده است که موسی صدر در اواخر سال 1376 توسط برخی زندانبانان زندان ابوسلیم شهر طرابلس مشاهده شد و اندکی پیش از ماه رمضان گذشته به مکانی دیگر انتقال یافته‌است. به‌تازگی یک منبع دیپلماتیک لیبیایی که از نظام معمر قذافی رهبر لیبی جدا شده است، به " الجزایر تایمز " گفت سید موسی صدر رهبر جنبش محرومان لبنان، هنوز درقید حیات است و زیرنظر دستگاه‌های امنیتی لیبی و درمکانی بسیار ویژه نگاهداری می شود.

امام موسی صدر

در سال 1390 و پس از سرنگونی قذافی در لیبی گزارش‌هایی مبنی بر مرگ موسی صدر منتشر شد. برخی منابع نیز اعلام کرده‌اند که او از سوی محمدرضا شاه مامور پی‌گیری وضعیت موسی صدر بوده و لیکن در ملاقاتی انور سادات به او می‌گوید که به دلیل دیوانه بودن قذافی و امكان دست زدن به هر اقدام خطرناكی از سوی او، سرویس اطلاعاتی مصر بر لیبی تسلط دارد و امام موسی صدر نیز با توجه به این اطلاعات به دستور قذافی اعدام شده و جسد وی نیز در یك بلوك بتونی به قعر اقیانوس فرستاده شده است.

خواهرزاده و داماد امام موسی صدر نیز گفت که اخباری که از برخی زندانیان آزاد شده در لیبی چندین سال قبل (آخرین خبر 10 سال پیش) مبنی بر وجود وی در زندان منتشر نموده‌اند، خانواده امام موسی صدر مرگ وی را تایید نمی‌کنند و همچنان فکر می‌کنند که او در لیبی زندانی است. همچنین محمد کرمی‌راد، عضو کمیته بررسی وضعیت موسی صدر در مجلس شورای اسلامی گفت براساس اسنادی که خانواده او در اختیار مجلس قرار داده‌اند قرائن و شواهد حاکی از زنده بودن صدر است و کسانی که با وی بوده‌اند، زنده بودن موسی صدر را تائید کردند. حسنی مبارک، رئیس جمهور مخلوع مصر در مارس 2012 در روزنامه مصری "روز الیوسف" مدعی شد که سرهنگ قذافی، امام موسی صدر را در لیبی پس از یک مشاجره کشته است. مبارک در یادداشت‌های خود می‌نویسد: قذافی امام موسی صدر را به شام دعوت کرد و در آن هنگام نوار صوتی‌ای را برای وی پخش کرد که از مصر به دست او رسیده بود. در این نوار صوتی امام موسی صدر انور سادات را تهدید کرده بود که لیبی را به سرنوشتی چون لبنان دچار خواهد کرد و پس از آن مشاجره‌ای کلامی بین امام موسی صدر و قذافی در گرفت. در آن زمان بود که قذافی و نیروهایش امام موسی صدر و همراهانش را مورد ضرب و شتم قرار دادند. قذافی بعد از این حادثه دستور کشتن فوری امام موسی صدر را صادر کرد. اما پیش از آن به زیردستان خود دستور داد ابزار شکنجه را حاضر کنند و خود شخصا امام را شکنجه داد. امام موسی صدر پس از 4 ساعت شکنجه از هوش رفت. قذافی در نهایت به زیردستان خود دستور داد، امام و همراهانش را به قطعه‌های سنگین آهنی بسته و آنان را به داخل دریای مدیترانه و در آخرین منطقه مرزی آب‌های لیبی بیاندازند.

حال باید شیعیان با توجه به آزاد شدن لیبی از قید اسارت قذافی در این زمینه گام‌های اساسی بردارند و تا روشن شدن این مساله تلاش خود را مصروف کنند.

یاعلی التماس دعا

[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 21:0 ] [ مهدی ] [ ]
 

چند راهکار برای تربیت نفس

نفس

خواسته های نفس و چگونگی تعامل با آنها از موضوعات مهم تربیتی است که نظرات گوناگون و بعضا متضادی درباره آن ارائه شده است. برخی میدان دادن به نفس را توصیه می کنند و برخی دیگر با تعبیر کشتن، مبارزه با خواسته های نفس را بر گزیده اند.

در اسلام نه سخن از افراط است و نه تفریط. دستوری که اسلام می دهد تربیت نفس است؛ تربیتی که دستور و روش کار آن را عقل و نقل (آیات و روایات) بیان می کند.

در این راستا امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان امام و بیان کننده آموزه های وحیانی راهکارهایی بیان کرده اند که در ادامه به تعدادی از آنها اشاره می کنیم.


عادت دادن نفس به تحمل سختی ها

امیرالمؤمنین علیه السلام خطاب به امام حسن علیه السلام می نویسد:

عَوِّدْ نَفْسَكَ [الصَّبْرَ] التَّصَبُّرَ عَلَى الْمَكْرُوهِ وَ نِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُرُ فِی الْحَق‏(1)

عَوِّدْ نَفْسَكَ یعنی عادت بده خودت را. در برخی کتابها الصَّبْرَ آمده که معنایش روشن است یعنی تحمل کردن ولی در برخی نسخه ها واژه التَّصَبُّرَ آمده که علامه مجلسی در توضیح آن می نویسد: المراد بالتصبر تحمل الصبر بتكلف و مشقة لكونه غیر خلق؛ منظور از تَصَبُّر تحمل کردن صبر است آن هم با سختی و مشقت چرا که هنوز جزء خُُلق و خوی فرد در نیامده است.(2) عَلَى الْمَكْرُوهِ هم ؛ یعنی نسبت به چیزی که آن را نمی پسندد و از آن فراری است.

امیرالمومنین علیه السلام در این فراز، سفارش می کند که نفس را با عادت دادن به خوبی ها تربیت کنیم که یکی از این عادات پسندیده عادت دادن نفس به صبر کردن است.

در حدیثی که امیرالمومنین علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل می کند می فرماید: الصَّبْرُ ثَلَاثَةٌ صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِیبَةِ وَ صَبْرٌ عَلَى الطَّاعَةِ وَ صَبْرٌ عَنِ الْمَعْصِیَة ؛ صبر سه گونه است صبر هنگامی که مصیبتی رخ دهد و صبر بر سختی و دوام طاعت و بندگی خدا و نیز صبر در برابر گناه و معصیت.(3) از آنجا که نوع انسان ها در گام های نخست تربیت دینی، در برابر این سه عنوان، یعنی مصیبت ها، عبادات و گناهان، کم طاقتند و یا اصلا تحمل آن را ندارند؛ از این رو امیرالمؤمنین علیه السلام توصیه می کند که برای رسیدن به یک تربیت دینی مطلوب باید این نفس را تربیت کرد که یکی از راهکارهای تربیتی عادت دادن آن به صبر کردن است.

بعد از ندامت قلبی و تصمیم بر عدم تکرار گناه گذشته؛ باید نفس را وادار کرد عبادت ترک شده را جبران کند مثلا اگر نماز یا نمازهایی از او فوت شده این سختی ظاهری را تحمل کرده و تمام آنها را به مرور قضا کند و اگر حقی از مردم ضایع کرده است نفس را وادار کند که آن حق را ادا کند و رضایت صاحب حق را به دست آورد

عادت دادن نفس به این است که در شرایط سه گانه ای که پیش می آید نفس را تمرین دهیم تا از مرزها و حدود الهی خارج نشود. اگر مصیبت است؛ جزع و فزع نکند و لب به کفر و ناسزا نگشاید؛ اگر طاعت و عبادت است به بهانه های گوناگون شانه از زیر مسئولیت خالی نکرده و وظیفه خود را به بهترین وجه انجام دهد و اگر هم با گناه برخورد کرد؛ عنان نفس به دست بگیرد و ناملایمات آن را تحمل کند و در نهایت این نفس را تمرین دهد که صبر کند.

از قرآن خواهان نصیحت باشید

امیرالمؤمنین در خطبه 176 ، آنجا که درباره فضایل قرآن سخن می گوید به نکته ای درباره تربیت نفس اشاره می کند که عبارتش این است:

قرآن

«و اسْتَنْصِحُوهُ عَلَى أَنْفُسِكُم‏»

؛ از قرآن برای تربیت نفوس و جانهایتان درخواست پند و اندرز کنید.

قرآن کریم کتاب انسان سازی است که هم تعلیم می دهد و هم تزکیه می کند. کتابی است که خدا آن را شفابخش جانها معرفی می کند.(4) بی شک اگر باور داشته باشیم که قرآن همان آب حیاتی است که خدا نازل کرده و جانها تشنه معارف آنند آنگاه تعامل ما با این کتاب الهی همانی می شود که حضرت فرمود یعنی مدام از او هدایت طلب می کنیم تا این جان به تکامل رسد.

حساب کشی از نفس

حساب کشی از نفس یعنی اینکه عملکرد آن را بررسی کنیم و بعد به مانند یک قاضی عادل در مورد او حکم کنیم و در آخر او را ملزم کنیم که حکم قاضی را اجرا کند.

امیرالمؤمنین علیه السلام در فرازهایی از نهج البلاغه ؛ توصیه هایی هم در این خصوص دارد مانند:

«مَنْ حَاسَبَ نَفْسَهُ رَبِحَ وَ مَنْ غَفَلَ عَنْهَا خَسِر» (5) ؛ هر کس از نفس خود حساب کشید سود کرد و هر کس از نفس خود غفلت کرد زیان دید.

و یا «عِبَادَ اللَّهِ زِنُوا أَنْفُسَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا وَ حَاسِبُوهَا مِنْ قَبْلِ أَنْ تُحَاسَبُوا» (6)؛ ای بندگان خدا نفس خود را بسنجید و آن را ارزیابی کنید قبل از آنکه در قیامت آن را بسنجند و مورد ارزیابی قرار دهند.

از آیه هشتم سوره مبارکه اعراف و تفسیری که علامه طباطبایی در مورد آن بیان می دارد(7) روشن می شود که برای محاسبه نفس باید اعمال و رفتار نفس را با آموزه های دین سنجید و بررسی کرد که تا چه میزان، این نفس بر اساس آن آموزه ها رفتار کرده و به چه میزان خاطی بوده است. این می شود در مقام بازپرسی و بررسی.

قرآن کریم کتاب انسان سازی است که هم تعلیم می دهد و هم تزکیه می کند. کتابی است که خدا آن را شفا بخش جانها معرفی می کند. بی شک اگر باور داشته باشیم که قرآن همان آب حیاتی است که خدا نازل کرده و جانها تشنه معارف آنند آنگاه تعامل ما با این کتاب الهی همانی می شود که حضرت فرمود یعنی مدام از او هدایت طلب می کنیم تا این جان به تکامل رسد

در مرحله بعد نوبت به حکم کردن است. اگر نفس درست عمل کرده بود حکم به شکر گزاری می شود و اگر بی راهه رفته بود حکم به جبران، اصلاح و ندامت می شود. این احکام همان احکامی است که خدا در قرآن کریم بیان کرده است:

قرآن کریم در مورد کسانی که بی راهه رفته اند و دستورات دینی را نادیده گرفته اند به شرطی نوید آمرزش و بخشش می دهد که از مسیر رفته باز گردند و خطا و نقصان گذشته را جبران کنند. در آیه 54 سوره انعام می خوانیم:

«مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ »؛ هر كس از شما به نادانى كار زشتى مرتكب شود، سپس بعد از آن توبه كند و [مفاسد خود را] اصلاح نماید [مشمول آمرزش و رحمت خدا شود] زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.

بعد از ندامت قلبی و تصمیم بر عدم تکرار گناه گذشته؛ باید نفس را وادار کرد عبادت ترک شده را جبران کند. مثلا اگر نماز یا نمازهایی از او فوت شده این سختی ظاهری را تحمل کرده و تمام آنها را به مرور قضا کند و اگر حقی از مردم ضایع کرده است نفس را وادار کند که آن حق را ادا کند و رضایت صاحب حق را به دست آورد.

آنچه بیان شد سه راهکار برای تربیت نفس بود که از کلام امیرالمومنین علیه السلام استخراج شد و این دفتر همچنان باز است.

یاعلی التماس دعا

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 18:18 ] [ مهدی ] [ ]
 
 

ازنگاه رهبر


جبهه‌های دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و از خودگذشتگی او حفظ کرده است. خطر مرگ کوچک‌تر از آن است که بندگان صالح خدا را از راه او بازگرداند و عشق به منال دنیوی حقیرتر از آن است که در دل نورانی شایستگان جایی بیابد

شهید صیاد در آئینه رهبر

آنچه می خوانید پیام تسلیت رهبر معظم انقلاب اسلامی به مناسبت شهادت شهید صیاد شیرازی است.روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

بسم الله الرحمن الرحیم

من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا.

امیر سرافراز ارتش اسلام و سرباز صادق و فداکار دین و قرآن، نظامی مؤمن و پارسا و پرهیزگار، سپهبد علی صیاد شیرازی امروز به دست منافقین مجرم و خونخوار و روسیاه به شهادت رسید.

این نه اولین و نه آخرین باری است که دلی نورانی و سرشار از عشق و ایمان و وفاداری به آرمان‌های بلند الهی، هدف تیر خشم و عناد و عصبیت از سوی زمره جنایتکار و فاسدی که ادامه حیات خود را در خدمت‌گزاری به دشمنان اسلام دانسته است، قرار می‌گیرد و دست خائن خودفروخته‌ای، نهال ثمربخش انسان والایی را قطع می‌کند.

او مانند دیگر مردان حق از روزی که قدم در راه انقلاب نهاد، همواره سر و جان خود را برای نثار در راه خدا بر روی دست داشت.

سرزمین‌های داغ خوزستان و گردنه‌های برافراشته کردستان، سال‌ها شاهد آمادگی و فداکاری این انسان پاک نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهه‌های دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و از خودگذشتگی او حفظ کرده است. خطر مرگ کوچک‌تر از آن است که بندگان صالح خدا را از راه او بازگرداند و عشق به منال دنیوی حقیرتر از آن است که در دل نورانی شایستگان جایی بیابد.

کوردلان منافق بدانند که با این جنایت‌ها روز به روز نفرت ملت ایران از آنان بیش‌تر خواهد شد و خون مردان پاکدامن و پارسایی هم‌چون صیاد شیرازی و شهید لاجوردی، بدنامی و سیاه‌رویی آنان را در تاریخ و در دل این ملت همیشگی خواهد کرد.

این نه اولین و نه آخرین باری است که دلی نورانی و سرشار از عشق و ایمان و وفاداری به آرمان‌های بلند الهی، هدف تیر خشم و عناد و عصبیت از سوی زمره جنایتکار و فاسدی که ادامه حیات خود را در خدمت‌گزاری به دشمنان اسلام دانسته است، قرار می‌گیرد و دست خائن خودفروخته‌ای، نهال ثمربخش انسان والایی را قطع می‌کند

و سردمداران استکبار که با وجود لافزنی‌های ضدتروریستی خود، به امید آن نشسته‌اند که تروریست‌های مزدورشان در ایران اسلامی با شهید کردن مردان استوار و مقاوم انقلاب، راه تسلط بر ایران اسلامی را هموار کنند، بدانند که خون شهیدان راه حق، ملت مؤمن ما را سخت‌تر و آشتی ناپذیرتر و مقاوم‌تر می‌سازد.

رحمت و فضل بیکران الهی بر روح شهید عزیزمان علی صیاد شیرازی و لعنت و نفرین خدا و فرشتگان و بندگان صالحش بر ایادی منفور و مطرود استکبار.

اینجانب شهادت این بنده برگزیده خدا را به ملت ایران به خصوص به یاران دفاع مقدس و ایثارگران جبهه‌های نور و حقیقت و به خانواده گرامی و فداکار و بازماندگان محترمش تبریک و تسلیت می‌گویم و صمیمی‌ترین درود خود را بر روح پاک او و خون به ناحق ریخته او نثار می‌کنم.

والسلام علی عبادالله الصالحین

سیدعلی خامنه‌ای

21/1/1378

شهید صیاد در آئینه رهبر

شهید علی صیادشیرازی

متولد :1323

محل تولد :خراسان /درگز

تاریخ شهادت : 21/1/1378

محل شهادت :تهران

مزار شهید :بهشت زهرا(س)

علی صیاد شیرازی در سال 1323 در شهرستان درگز از توابع استان خراسان چشم به جهان گشود. پدر او کارمند ژاندامری بود، اما چندی بعد به ارتش انتقال یافت و به اقتضای شغلش به همراه خانواده در اکثر شهرهای ایران برای مدتی سکونت نمود. علی نیز تحت تأثیر شغل پدر به ارتش علاقمند شد.از این رو پس از اخذ مدرک دیپلم وارد دانشکده افسری شد و در مهرماه سال 1346 با درجه ستوان دومی (در دسته توپخانه) به ارتش راه یافت.

او پس از طی دوره آموزشی در شیراز و اصفهان به لشگر تبریز و چندی بعد به لشگر زرهی کرمانشاه انتقال یافت. وی درسال 1350 آموزش زبان انگلیسی را در تهران به پایان رساند و با دخترعموی خویش ازدواج نمود.

صیادشیرازی جهت تکمیل تخصص‌های توپخانه در سال 1352 به آمریکا رفت و در سال 1353 جهت آموزش نیروهای نظامی به اصفهان بازگشت. او در اصفهان با تشکیل کلاس‌های مذهبی و شرکت در جلسات بحث‌های دینی، ساواک را نسبت به خویش حساس نمود و با اوج‌گیری انقلاب انزجار خویش را از نظام پهلوی علنی کرد. به همین علت در 19 بهمن ماه دستگیر و زندانی شد. با پیروزی انقلاب از زندان رهائی یافت و به همراه سردار رحیم صفوی و حجة‌الاسلام سالک از پادگان اصفهان محافظت نمود.

صیادشیرازی در همین زمان با آیت‌الله خامنه‌ای آشنا شد و با درجه سرگردی به غرب ایران رفت و با یاری برادران غیور خود، ‌سنندج را از دست منافقین آزاد نمود. مدتی بعد با درجه سرهنگی به فرماندهی عملیات غرب منصوب گشت. اما بنی‌صدر او را از کار برکنار نمود.

وی در طول سال‌های دفاع مقدس با سمت های مهم لشگری در عملیات‌های مختلفی شرکت کرد. از جمله این مسئولیت‌ها می‌توان فرماندهی نیروی زمینی، نمایندگی امام در شورای عالی دفاع(به پیشنهاد آیت‌الله خامنه‌ای) و جانشین ریاست ستاد کل را نام برد

با حضور شهید رجائی در سمت ریاست جمهوری، صیادشیرازی بار دیگر به ارتش بازگشت و قرارگاه حمزه سید‌الشهدا را تأسیس نمود.

وی در طول سال‌های دفاع مقدس با سمت های مهم لشگری در عملیات‌های مختلفی شرکت کرد. از جمله این مسئولیت‌ها می‌توان فرماندهی نیروی زمینی، نمایندگی امام در شورای عالی دفاع(به پیشنهاد آیت‌الله خامنه‌ای) و جانشین ریاست ستاد کل را نام برد.

سرانجام سپهبد علی صیادشیرازی در تاریخ 21/1/1378 در سن 55 سالگی پس از عمری جهاد در راه خدا توسط منافقین به شهادت رسید

چند دقیقه با خاطرات صیاد


مردم از شدت وحشت بیرون از شهر ریخته بودند! جاده کرمانشاه- تاق بستان که تقریباً حالت بلوار دارد، پر از جمعیت بود. ساعت 1:30 شب پاسدارها آمدند وگفتند که ما در اسلام آباد بودیم که دیدیم منافقین آمدند. تازه فهمیدم که اینها منافقین هستند که...


شهید صیاد شیرازی

متن پیش رو بخش هایی از سخنرانی شهید سپهبد صیاد شیرازی 125 روز قبل از شهادت ایشان و در تاریخ 15/9/1377 است که در جلسه شب خاطره مسجد جامع قلهک تهران ایراد شده و برای نخستین بار در اسفند ماه 88 در ویژه نامه رمز عبور روزنامه ایران منتشر شد:

سیر نبردهای رزمندگان اسلام در دو دوره خلاصه می شود، یک دوره جنگ با ضدانقلاب و منافقین و دشمنان داخلی و یک دوره هم دوره هشت ساله دفاع مقدس.

در کردستان با کمک رزمندگان ارتشی، سپاهی، بسیجی کرد مسلمان شهرهای سنندج، مریوان، ایوان پیشمرگان دره، سقز، بانه، سردشت و بعدش هم اشنویه و بوکان در دوران فرماندهی و مسئولیت بنده، آزاد کردیم. یعنی این شهرها کاملاً دست ضدانقلاب بود، جاده ها و پادگان ها محاصره بود، به لطف خدا همگی آزاد شدند. در کردستان بودم که صداوسیما اعلام کرد که صیاد شیرازی شده فرمانده نیروی زمینی! آن موقع درجه حقیقی من سرگرد بود منتهی دو تا درجه افتخاری داده بودند که بتوانم فرماندهی بکنم. آمدم به جبهه جنوب، در جبهه جنوب اولین کاری که کردم در عرض دو سه روز قرارگاه کربلا را تشکیل دادیم، قرارگاه کربلا مرکز عملیات مشترک ارتش و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود.

ما فهمیده بودیم که اگر بخواهیم پیروز شویم، باید همه با هم ید واحده باشیم، بلافاصله طرح هامان را ریختیم. به لطف خداوند عملیات ها را پشت سر هم شروع کردیم، عملیات طریق القدس و عملیات فتح المبین که دو هزار کیلومتر مربع از قلب رودخانه کرخه در شمال خوزستان آزاد شد، پادگان عین خوش و چنانه آنجا هم آزاد شد. حدود 16 هزار اسیر از دشمن در فتح المبین گرفتیم. عملیات بیت المقدس انجام شد که 6 هزار کیلومتر مربع از خاک ما آزاد شد، شهر خرمشهر هم آزاد شد و حدود 19هزار و 600 نفر اسیر گرفتیم. تا حدود چهار، پنج سال با همین فرماندهی نیروی زمینی در جبهه بودم، بعد وضعیتی شد که من خودم تقاضا کردم که مسئولیتم را عوض کنند که شدم نماینده امام (ره) در شورای عالی دفاع. باز به جبهه می رفتم.

ما فهمیده بودیم که اگر بخواهیم پیروز شویم، باید همه با هم ید واحده باشیم، بلافاصله طرح هامان را ریختیم. به لطف خداوند عملیات ها را پشت سر هم شروع کردیم، عملیات طریق القدس و عملیات فتح المبین که دو هزار کیلومتر مربع از قلب رودخانه کرخه در شمال خوزستان آزاد شد، پادگان عین خوش و چنانه آنجا هم آزاد شد. حدود 16 هزار اسیر از دشمن در فتح المبین گرفتیم...

سربازان ما را جارو کردند

به آخر جنگ که رسیده بودیم، چند روز قبل از عملیات مرصاد، دشمن سوءاستفاده کرد و در حالی که تازه قطعنامه 598 شورای امنیت را پذیرفته بودیم، عراقی ها سوءاستفاده کردند و ریختند از 14 محور در غرب کشور، آن هایی که با جغرافیا آشنا هستند از تنگ توشابه، بعد پاسگاه هدایت، پاسگاه خسروی، تنگ آب کهنه، تنگ آب نو، نفت شهر، خود سومار، سرنی بیاد به طرف مهران و تا خود مهران حدود 14 محور دشمن آمد حمله کرد و رزمندگان ما را دور زد. ما 40، 50 هزار تا اسیر از آن ها داشتیم آنها اسیر از ما کم داشتند یک دفعه تعداد بسیار زیادی اسیر گرفت. خیلی وحشتناک بود. از سوی دیگر دل های ما را غم گرفته بود، امام هم فرموده بود نجنگید، دیگر تمام شد، من در خانه بودم که ساعت 8:30 شب از ستاد کل به من زنگ زدند و گفتند که دشمن از سرپل ذهاب و گردنه پاتاق با سرعت جلو می آید، من گفتم خدایا کدام دشمن از یک محور سرش را انداخته پایین می آید! این چه جور دشمنی است؟! گفت: ما نمی دانیم، گفت رسیده اند به کرند و آنجا را هم گرفتند. بعد هم حرکت کرده به سمت اسلام آباد غرب، بعد هم کرمانشاه و همین طور دارد جلو می آید!

این چه دشمنی است؟ ما همچنین دشمنی ندیده بودیم که اینطور از یک جاده سرش را بیندازد پایین و بیاید جلو! گفتند به هر صورت ما نمی رسیم. گفتم: خب حالا شما چه می خواهید؟ گفتند: شما بیایید برویم منطقه. حواسمان پرت شده بود که این دشمن چیست؟ گفتم: فقط به هواپیما بگویید آماده باشد که با هواپیما برویم به طرف کرمانشاه. هواپیما را آماده کردند. ساعت 10:30 دقیقه به کرمانشاه رسیدیم. در کرمانشاه حالت فوق العاده ای بود، مردم از شدت وحشت بیرون از شهر ریخته بودند! جاده کرمانشاه- تاق بستان که تقریباً حالت بلوار دارد، پر از جمعیت بود. ساعت 1:30 شب پاسدارها آمدند وگفتند که ما در اسلام آباد بودیم که دیدیم منافقین آمدند. تازه فهمیدم که اینها منافقین هستند که کرند و اسلام آباد غرب را گرفتند. یک پادگانی در اسلام آباد بود که ارتشی ها آنجا نبودند. منافقین آمده بودند و پادگان ارتش را گرفتند. فرمانده پادگان که سرهنگ بود، مقاومت کرده بود، همانجا اعدامش کرده بودند. منافقین می خواستند به طرف کرمانشاه بیایند اما مردم از اسلام آباد تا کرما نشاه با هروسیله ای که داشتند از تراکتور و ماشین آمده بودند در جاده و راه را بند آورده بودند. اولین کسی که جلوی اینها را گرفت، خود مردم بودند.

این چه دشمنی است؟ ما همچنین دشمنی ندیده بودیم که اینطور از یک جاده سرش را بیندازد پایین و بیاید جلو! گفتند به هر صورت ما نمی رسیم. گفتم: خب حالا شما چه می خواهید؟ گفتند: شما بیایید برویم منطقه. حواسمان پرت شده بود که این دشمن چیست؟ گفتم: فقط به هواپیما بگویید آماده باشد که با هواپیما برویم به طرف کرمانشاه. هواپیما را آماده کردند.

خلبان ها فکر کردند منافقین خودی اند

آقای شمخانی آن موقع معاون عملیات ستاد کل بود و من وقتی به کرمانشاه رسیدم، آقای شمخانی آنجا بود. اول کار به من گفت: ما که کسی را نداریم که روی زمین دفاع کنیم، نیروهایمان همه توی جبهه های جنوب هستند. اینجا کسی را نداریم. به هوانیروز که پایگاهش همین نزدیکی است، زنگ بزن بگو ساعت 5 صبح آماده باشند که من بروم توجیهشان کنم. با خلبان ها می رویم و حمله می کنیم؛ چون الآن روی زمین کسی را نداریم و با خلبان حمله می کنیم. آقای شمخانی زنگ زد به فرمانده هوانیروز و گفت که من شمخانی هستم. آن فرمانده هم جواب داد: من ارادت دارم به آقای شمخانی ولی از کجا بفهمم که شما شمخانی هستی و از منافقین نباشی؟ آقای شمخانی هر چه می گفت، آن فرمانده گوش نمی کرد. تلفن را داد به من، چون من با خلبان های هلیکوپترها مأموریت های زیادی رفته بودم، با اکثر آنها آشنا بودم. همین که زنگ زدم، آن فرمانده اسمش انصاری بود، گفتم: آقای انصاری صدای من را می شناسی؟ تا گفتم صدای من را می شناسی گفت سلام علیکم و احوالپرسی کرد. ساعت 5 صبح رفتیم. همه خلبان ها در پناهگاه آماده بودند. توجیهشان کردم که اوضاع در چه مرحله ای هست.

شهید صیاد شیرازی

دو تا هلیکوپتر کبری و یک هلیکوپتر214 آماده شدند که با من برای شناسایی برویم و بعد بقیه بیایند. این دو تا کبری را داشتیم؛ خودمان توی هلیکوپتر 214 جلو نشستیم. گفتم: همین جور سر پایین برو جلو ببینیم، این منافقین کجایند. همین طور از روی جاده می رفتیم نگاه می کردیم، مردم سرگردان را می دیدیم. 25 کیلومتر که گذشتیم، رسیدیم به گردنه «چهار زبر» که الان، اسمش را گذاشته اند «گردنه مرصاد». من یک دفعه دیدم، وضعیت غیرعادی است، با خاک ریز جاده را بستند یک عده پشتش دارند با تفنگ دفاع می کنند. ملائکه و فرشتگان بودند! از کجا آمده بودند؟ کی به آنها مأموریت داده بود؟! معلوم نبود. هلیکوپتر داشت می رفت. یک دفعه نگاه کردم، مقابل آن طرف خاک ریز، پشت سر هم تانک، خودرو و نفربر همین جور چسبیده و همه معلوم بود مربوط به منافقین است و فشار می آورند تا از این خاک ریز رد بشوند. به خلبان ها گفتم: دور بزنید وگرنه ما را می زنند. به اینها گفتم: بروید از توی دشت. یعنی از بغل برویم؛ رفتیم از توی دشت از بغل، معلوم شد که حدود 3 تا 4 کیلومتر طول این ستون است. من کلاه گوشی داشتم. می توانستم صحبت کنم: به خلبان گفتم: اینها را می بینید؟ اینها دشمنند بروید شروع کنید به زدن تا بقیه هم برسند. خلبان های دو تا کبری ها رفتند به طرف ستون، دیدم هر دویشان برگشتند. من یک دفعه داد و بیدادم بلند شد، گفتم: چرا برگشتید؟ گفت: بابا! ما رفتیم جلو، دیدیم اینها هم خودی اند. چی چی بزنیم اینهارا؟! خوب اینها ایرانی بودند، دیگه مشخص بود که ظاهراً مثل خودی ها بودند و من هر چه سعی داشتم به آنها بفهمانم که بابا! اینها منافقند. گفتند: نه بابا! خودی را بزنیم! برای ما مسئله دارد؛ فردا دادگاه انقلاب، فلان. آخر عصبانی شدم، گفتم بنشین زمین. او هم نشست زمین. دیدیم حدوداً 500 متری ستون زرهی نشسته ایم و ما هم پیاده شدیم و من هم به خاطر این که درجه هایم مشخص نشود، از این بادگیرها پوشیده بودم، کلاهم را هم انداخته بودم توی هلیکوپتر. عصبانی بودم، ناراحت که چه جوری به اینها بفهمونم که این دشمن است؟! گفتم: بابا! من با این درجه ام مسئولم. آمدم که تو راحت بزنی؛ مسئولیت با منه. گفت: به خدا من می ترسم؛ من اگربزنم، اینها خودی اند، ما را می برند دادگاه انقلاب. حالا کار خدا را ببینید!

منافقین ناشی بودند

منافقین مثل این که متوجه بودند که ما داریم بحث می کنیم راجع به این که می خواهیم آنها را بزنیم، سرلوله توپ را به طرف ما نشانه گرفتند. من خودم توپچی بودم. اگر من می خواستم بزنم با اولین گلوله، مغز هلی کوپتر را می زدم. چون با توپ خیلی راحت می شود زد. فاصله با برد 20 کیلومتر می زنیم، حالا که فاصله 500 متری، خیلی راحت می شود زد. اینها مثل این که وارد هم نبودند، زدند. گلوله، 50 متری ما که به زمین خورد، من خوشحال شدم، چون دلیلی آمد که اینها خودی نیستند.

منافقین مثل این که متوجه بودند که ما داریم بحث می کنیم راجع به این که می خواهیم آنها را بزنیم، سرلوله توپ را به طرف ما نشانه گرفتند. من خودم توپچی بودم. اگر من می خواستم بزنم با اولین گلوله، مغز هلی کوپتر را می زدم. چون با توپ خیلی راحت می شود زد. فاصله با برد 20 کیلومتر می زنیم، حالا که فاصله 500 متری، خیلی راحت می شود زد. اینها مثل این که وارد هم نبودند، زدند. گلوله، 50 متری ما که به زمین خورد، من خوشحال شدم، چون دلیلی آمد که اینها خودی نیستند

گفتم: دیدی خودی ها را؟ اینها بچه کرمانشاه بودند، با لهجه کرمانشاهی گفتند: به علی قسم الآن حسابش را می رسیم. سوار هلی کوپتر شدند و رفتند. اولین راکتی که زد، کار خدا بود، اولین راکت خورد به ماشین مهمات شان خود ماشین منفجر شد. بعدهم این گلوله ها که داخل بود، مثل آتشفشان می رفت بالا. بعد هم اینها را هر چه می زدند، از این طرف، جایشان سبز می شدند، باز می آمدند. من دیگه به هلی کوپتر کبری گفتم: بچه ها! شماها بزنید؛ ما بریم به دنبال راه دیگه. چون فقط کافی نبود که از هوا بزنیم، باید کسی را از زمین گیر می آوردیم. ما دیگه رفتیم شناسایی کردیم؛ یک عده در سه راهی روانسر، یک عده در بیستون و فلاکپ، هرچه گردان بود، اینها را با هلی کوپتر سوار می کردیم، دور اینها می چیدیم. مثل کسی که با چکش می خواهد روی سندان بزند اول آزمایش می کند بعد می زند که درست بخورد. ما دیگر با خیال راحت دور آنها را گرفتیم. محاصره درست کردیم؛ نیروهای سپاه هم از خوزستان بعد از 24 ساعت رسید. نیروهای ارتش هم از محور ایلام آمد. حال باید حساب کنید از گردنه "چهار زبر" تا گردنه حسن آباد، پنج کیلومتر طولش است. همه اینها محاصره شدند ولی هر چه زده بودیم، باز جایش سبز شده بود. بعد از 24 ساعت با لطف خداوند، اینان چه عذابی دیدند... بعضی از آنها فراری می شدند توی این شیارهای ارتفاعات، که شیارها بسته بود، راه نداشت، هرچه انتظار می کشیدیم، نمی آمدند. می رفتیم دنبال آنها، می دیدیم مرده اند. اینها همه سیانور خوردند، خودشان را کشتند. توی اینها، دخترها مثلاً فرماندهی می کردند. از بیسیم ها شنیده می شد: زری، زری! من بگوشم. التماس، درخواست چه بکنند؟ اوضاع برای آنها خراب بود. ما دیدیم اینها هم منهدم شدند...

معجزه شد

بعد گفتیم، برویم دنباله اینها را ببندیم که فرار نکنند. باز دوباره دو تا هلی کوپتر کبری گیر آوردیم و یک هلی کوپتر 214، که رفتم به طرف گردنه پاتاق. از اسلام آباد رد می شدم، جاده را نگاه می کردم که ببینم منافقین چگونه رفت و آمد می کنند. دیدیم یک وانتی با سرعت دارد می رود. حقیقتش دلمون نیامد که این یکی از دستمون در برود؛ به خلبان کبری گفتم: از بغل با اون توپت -توپ 20میلی متری خوبی دارند از دو سه کیلومتری خوب می زند- یک رگباری بزن، ترتیبش را بده. گفت: اطاعت می شه. تا آمدم بجنبم، دیدم هلی کوپتر رفته بالای سرش، مثل این که می خواهد اینها را بگیرد، من گفتم: «جلو نرو زیرا اگر بروی جلو، می زنندت.» یک دفعه هلی کوپتر را زدند، دیدم هلی کوپتر رفت، خورد به زمین شخم زده. یک دود غلیظی مثل قارچ، بلند شد؛ مثل این که دود از کله ما بلند شد که ای کاش نگفته بودیم: برو! اشتباه کردم. حالا چکار کنیم؟ خلبان را نجات بدهم، ما را هم می زدند؛ آنجا پر منافق بود به هرصورت، خلبان ها را راضی کردم که برویم یک آزمایش کنیم، ببینیم می توانیم خلبان را نجات بدهیم. دیدیم هلی کوپتر دومی گفت: من توپم کار نمی کند، نمی توانم پشتیبانی کنم؛ برویم آنجا، می زنند. گفتم: هیچی، اینها که شهید شدند، برویم به طرف ادامه هدف.

بعضی از آنها فراری می شدند توی این شیارهای ارتفاعات، که شیارها بسته بود، راه نداشت، هرچه انتظار می کشیدیم، نمی آمدند. می رفتیم دنبال آنها، می دیدیم مرده اند. اینها همه سیانور خوردند، خودشان را کشتند. توی اینها، دخترها مثلاً فرماندهی می کردند. از بیسیم ها شنیده می شد: زری، زری! من بگوشم. التماس، درخواست چه بکنند؟ اوضاع برای آنها خراب بود. ما دیدیم اینها هم منهدم شدند...

رفتیم محل را شناسایی کردیم. حدود یکی دو گردان نیرو را من توی گردنه پاتاق پیاده کردم و راه را بر آنها بستم که فرار نکنند. برگشتیم، شب شد. صبح ساعت 8 بود که من توی تاق بستان بودم. یک دفعه، تلفن زنگ زد؛ فرماندهی هوانیروز گفت: فلان کس! دو تا خلبان پیش من هستند، دو تا خلبانی که دیروز گفتی شهید شدند. گفتم: چی؟ من خودم دیدم شهید شدند! گفت: آنها آمدند. بعد، خودمان را به خلبان ها رساندیم. تعریف کردند و گفتند: ما رفتیم آنها را از نزدیک کنترل کنیم، ما را زدند؛ سیستم های فرمان هلی کوپتر، قفل شد. یعنی دیگه کنترلی نبود. ما فقط با هنر خودمان، زدیم به خاک به صورت سینمال، که سقوط نکنیم. وقتی زدیم، یک دفعه دیدیم موتور دارد آتش می گیرد ولی ما زنده ایم. هنوز یکی از کابین ها باز می شد. لکن کابین دیگری باز نمی شد، قفل شده بود. شیشه اش را شکستیم، آمدیم بیرون، دوتایی از این دود استفاده کردیم و به طرف تپه مقابل فرار کردیم. بعد، منافقین که آمدند، دیدند جایمان خالی است، رد پایمان را دیدند و دیدند که ما داریم پای تپه می رویم. افتادند دنبال ما. بالای تپه رسیدیم. نه اسلحه ای داریم نه چیزی. خدایا! (شهادتین را می گفتیم). کار خدا، یک دفعه دیدیم از طرف ایلام دو تا کبری اصلاً چه جوری شد که یک دفعه آنجا پیدا شدند؟! آمدند به طرف جاده، شروع کردند به زدن اینها و آنها هم پا به فرار گذاشتند. حالا اینها از این طرف فرار می کنند، ما از اون طرف فرار می کنیم. ما هم از فرصت استفاده کردیم به طرف روستاهایی که فکر کردیم داخل آنها، دیگه منافق نیست، رفتیم. بعد، رسیدیم به روستا و خیالمان راحت شد که دیگر نجات پیدا کردیم. تا رفتیم توی روستا، مردم دور ما را گرفتند. منافقین! منافقین! گفتیم: بابا! ما خودی هستیم؛ ما خلبانیم. گفتند: نه، شما لباس خلبانی پوشیدید و شروع کردند به کتک زدن ما. کار خدا یکی از برادرهای سپاه آنجا پیدا شده، گفته: شما کی را دارید می زنید؟ کارتشان را ببینید. کارتمان را دیدند، گفتند: نه بابا! اینها خلبانند. شروع کردند روبوسی و پذیرایی گرم. صبح هم هلی کوپتر کبری آنجا پیدا شده بود. هلی کوپتر کمیته، ساعت 8 آنها را رسانده بود به محل پایگاه، که آنها را ما حالا دیدیم. به هرحال خداوند متعال در آخر این روز جنگ یا عملیات «مرصاد» به آن آیه شریفه، عمل کرد. که خداوند در آیه شریفه می فرماید: «با اینها بجنگید، من اینها را به دست شما عذاب می کنم و دل های مؤمن را شفا می دهم و به شما پیروزی می دهم.» (توبه14) و نقطه آخر جنگ با پیروزی تمام شد که کثیف ترین و خبیث ترین دشمنان ما (منافقین) در اینجا به درک واصل شدند و پیروزی نهایی ما، یک پیروزی عظیمی بود.

روحش شاد و یادش گرامی

یاعلی التماس دعا

 

 

[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 9:37 ] [ مهدی ] [ ]

مقالات سید شهیدان اهل قلم

          راز و رمز


شاعر از محارم راز است؛ گوش در ملکوت دارد و دهان در عالم مُلک و آنچه را که از ملکوت می شنود باز می گوید. حتی آن شاعران که زبان شیطانند، شعر خود را از آسمان دزدیده اند: و حَفِظنها مِن کُلِّ شَیطنٍ رَجیمٍ * اِلاّ مَنِ استَرَقَ السَّمعَ فَاَتبَعَهُ شِهابٌ مُبینٌ.
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
شاعران یا همنشین شاهدان تنگ دهان و باریک میان ملکوتند و رازدار قدیسان، یا همدم شیاطینند در فراموشخانه های عوالم وهم.
شاعران همه « لسان الغیب » هستند و اگر خواجه را بدین لقب اختصاص داده اند نه از آن است که دیگر شعرا لسان الغیب نیستند، بل از آن است که این صفت در او به تمامیت و کمال رسیده است.
این عالم سراسر رمز است، رمزی برای عالم غیب. و آن عالم را از آن موسوم به غیب کرده اند که از چشم سر غایب است، نه از چشم دل. و کلمات بازگوی ظنّ و گمان اسیران زمین گیر عقلند و اگر نه، کلام حقیقت را بر نمی تابد، مگر در کلام آسمانی، آن هم از پس هفتاد هزار بطن؛ یعنی حقیقت هفتاد هزار بار نزول یافته تا در کلمات نشسته و قابل ادراک و توصیف عقل زمین گیر اسیران خاک شده.
شعر نیز – اگر شعر باشد – ذوبطون است و از مصادیق کلام طیّب:... اَصلُها ثابِتُ و فَرعُها فی السّماءِ. شعر آینه راز است و محارم راز می دانند که راز در بیان نمی آید؛ اشارتی و دیگر هیچ، و همین اشارت نیز به زبان رمز است. زبان شعر زبان رمز است، چرا که راز جز در رمز نمی نشیند. اهل حقیقت مقیمان کوی میخانه اند و شعر جرعه ای است از آن شراب روحانی که بر خاک افشانده اند:
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم
هرگز نمی شود ز سرِ خود خبر مرا
تا در میان میکده سر بر نمی کنم
عالم سراسر رازی است نامشکوف که بر مقیمان حریم حرم نیز جز پرده ای فاش نخواهد شد:
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
آنچه به درک و وصف درآید راز نیست و مگر چیزی هست که در وصف و درک نیاید؟ در این روزگار که روزگار غفلت زدگی است، کسی راز را باور ندارد. آنان به خود و عقل زمین گیر خود ایمان آورده اند و می پرسند: « مگر چیزی هم هست که در درک و وصف نیاید؟ » دانشمندان بر مسند حکما نشسته اند و همگان می انگارند که مرتبت انسان به میزان دانسته های اوست، حال آنکه اهل حکمت می دانند که اینچنین نیست؛ حکمت بر پرسش ها می افزاید، تا آنجا که حکیم عالَم را سراسر رازی نامکشوف ببیند و دریابد که حقیقت، مقصدِ وصول است نه حصول. بال های اشتیاق وصل را باید گشود، که با پای حصول نمی توان بر آسمان بَر شد.
اهل نظر اگر عقل را در برابر عشق نهاده اند از آن است که عقل اهل اعتبار است و درک و وصف، و محرم راز نیست. اگر منکر راز نشود، او را همین قدر می رسد که دریابد رازی هست، و دیگر هیچ. راز لایُدرک و لایوصَف است و بیرون از حدود اعتباراتِ عقل؛ چشمه ای است مکنون در ظلمات وادی حیرت. اما عقل از حیرت می گریزد. عقل گرفتار عالم حدوث است و از تفکر درقِدَم می گریزد، چرا که آن راز به تفکر گشوده نمی شود. عقل در جست و جوی نور است و راز، پرده نشین سیاهی های ناکجا آبادِ غیب هویت. آنجا عقل جز عِقالی بیش نیست، چرا که اهل تفکر است و گفته اند: تَفَکّرُوا فی الاءِ اللهِ و لا تَتَفَکّروا فی ذاتِ الله. آلاء الله حُجُب ذاتند و مرزی فی مابین عدم و وجود؛ از آن حیث که یار را جلوه می دهند آینه اند و از آن حیث که خود را می نمایانند حجابند و یار را محجوب می دارند. چشم عقل در حجاب می نگرد و از آینه غافل است.
یار معقول عقل هیچ عاقل نیست و چگونه تواند بود آنجا که لا تُدرِکُهُ الاَبصارُ و لاتُکنِفُهُ العُقُولُ و هُوَ یُدرِکُ الاَبصارَ و یُکنِفُ العُقُولَ و لایُحیطُونَ بِشیءٍ مِن عِلمِهِ اِلاّ بِماشاءَ و قَد اَحاطَ بِکُلّ شَیءٍ عِلماً.
اینجا که عالم عقل است، آنچه را که معقول واقع نشود راز می خوانند، اما راز تنها منتهی به این معنا نیست؛ عالم راز از آنجا آغاز می شود که عقل به سدرة المنتهی می رسد:
وه چه بی رنگ و بی نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندرین میان که منم
کی شود این روان من ساکن
اینچنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش
بوالعجب بهر بیکران که منم
می شدم در فنا چو مه بی پا
اینت بی پای پادَوان که منم
بانگ آمد چه می روی بنگر
در چنین ظاهر نهان که منم
راز بی نشان است و رمز نشان بی نشان؛ اشاره ای و دیگر هیچ. عالم وجود، عالم نشانه هاست و عالم بی نشانی، فراسوی وجود در دیار نادیار عدم است و راه از فنا می گذرد. تا خود باقی است، عقل باقی است و حَیّزِ وجود عقل، اعتبار است و ادراک است وتوصیف. و آنچه محاطِ درک و وصف و اعتبار واقع شود، راز نیست. عقل تنها بر آنچه احاطه پذیر است علم می یابد و عالم راز، عالم عدم تناهی است که به حریم آن می توان واصل شد، اما نه به قدم علم که جز به معقولات متناهی راه نمی برد. یار معقول عقل هیچ عاقل نیست، و همین سرچشمه راز در عالم وجود است.
یا علی التماس دعا

[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 16:54 ] [ مهدی ] [ ]
یادگاری هایی عارفانه از زندگی امیر سپهبد شهید صیاد شیرازی

<

بی تعارف بگویم که اگر صیاد را فراموش کنیم به خودمان ظلم کرده ایم و به همین دلیل است که هیچ گاه به خود اجازه نمی دهم صدای این شهید در درونم خاموش شود. فرمانده ای که وقتی حکم فرماندهی او بر نیروی زمینی ارتش امضا می شد با همان لباس های خاکی اش زیر آتش در تکاپوی جهاد بود و آن جا هم که کارش گیر می کرد و در محاصره ضد انقلاب قرار می گرفت تنها به نمازش اتکا می کرد و همان “دعای فرج” که می گویند همیشه می خوانده است. به خودمان ظلم کرده ایم اگر این چند روزه دنیا به پایان برسد و صیاد را نشناسیم. زندگی شهید صیاد شیرازی پیش از آن که به مقتضای شغلش پر باشد از نظامی گری و خلق و خوی نظامی، پر است از معنویت و معرفت. صیاد شیرازی آن زمان که فرمانده نیروی زمینی بود با آن زمان که ستوانی گمنام در لشکر تبریز بود، آن زمان در ستاد کل نیروهای مسلح حضور داشت، هیچ تفاوتی نداشت . نقص از من نویسنده است که نمی توانم بی آن که دچار تکرار و کلیشه شوم از صیاد شیرازی بنویسم. از او که تاکنون ندیدمش اما گاهی اوقات دلم برایش تنگ می شود… .

بخش ابتدایی این جستار تلاشی است برای واکاوی شخصیت فرمانده ای عارف که اشاره گذرایی به زندگی آن شهید از زبان خودش دارد.(۱)

نسبتی حقیقی با خدای خود
… من با چمدانی کوچک در ایستگاه منتظر قطاری بودم که برای سال های طولانی از خانواده جدایم می کرد. این اولین بار بود که ناچار می شدم از خانواده جدا شوم. با وجود دلبستگی به تک تک اعضای خانواده، دوری از مادر برایم سخت تر بود. هرچه بزرگ تر می شدم بیشتر متوجه وجوه اشتراکم با مادر می شدم. من نیز چون او دست سرنوشت را در همه مراحل زندگی ام احساس می کردم. این نوع نگاه به زندگی به من امنیت درونی می بخشید. با چنین منشی بود که توانستم نسبتی حقیقی با خدای خود پیدا کنم. شخصیتی که از همان دوران نوجوانی توانست به عنوان «من» حقیقی در تصمیم گیری های مهم نقش اساسی را ایفا کند.بدین ترتیب مسیر زندگی و آینده ام از هم شاگردی های شهرستانی ام جدا شد و قدم به دنیایی بزرگ تر و ناشناخته گذاشتم. دنیایی که هیچ چیز آن شبیه شهر من و راه و رسم مردمش نبود. برای اولین بار کسانی را می دیدم که سر و وضع و لباس پوشیدنشان با ما فرق داشت. اوایل هم شاگردی های جدید را چنان مات و مبهوت نگاه می کردم که پنداری موجوداتی از کرات دیگرند. با وجود ظواهر دل فریبی که در شهرستان کوچکمان کمتر شاهدش بودم، چیز دلپذیری که مرا به خود جلب کند در بین آن ها نمی یافتم.
دنیایی که از عالم روستایی من چیزی نمی دانست
علاقه داشتم نظامی شوم و الحمدلله موفق شدم و در نوزدهم مرداد ماه ۱۳۴۳ وارد دانشکده افسری شدم.در روزهای نخست، زندگی در این فضا آن قدر با زندگی نیمه روستایی من فاصله داشت که خود را عاجز از درک محیط جدید می دانستم. دنیایی که چیزی از عالم روستایی من نمی دانست. از عالم واقعی کوه ها و جنگل ها و… احساس می کردم از عالمی پر از رویا به دنیای سرد و کوچک تنزل یافته ام.
…و البته شاهنشاه!
تمرینات با همه صعوبت و سختی هایش از دید من قابل قبول و توجیه پذیر بود. چه این که همه ما برای حضور در زمان و مکانی پرورش می یافتیم که سرب و آتش و خون حرف اول را می زد، یعنی حضور در میدان کارزار و دفاع از شرف و ناموس و میهن و البته شاهنشاه! کسی که مظهر قدرت خداوندگار و نماینده او در زمین بود! وظیفه ما دفاع از تاج و تخت نیز بود؛ مثل دفاع از ناموس! گاهی این تسلیم بی انتها و مطلق باایمان اولیه ای که با خود آورده بودم در تعارض بود و کسی در گوش دلم رندانه می گفت: «این خانه یک صاحب خانه بیشتر نمی تواند داشته باشد و تو روزی باید میان این دو یکی را برگزینی.»
اراده ای مرموز
با وجود آن که روزبه روز بر تردیدم برای ماندن در ارتش افزوده می شد، حسی مرموز مرا به ماندن ترغیب می کرد. میلی که هیچ رابطه منطقی با محاسبات عقلی ام نداشت. اراده ای مرموز وادارم می کرد همه چیز را همان طور که هست تصدیق کنم، یعنی تسلیم بی قید و شرط به چیزی که هست…با پایان دانشکده، زندگی نظامی ام آغاز شد، اولین پادگان خدمتم اصفهان بود. دیگر شغلی داشتم که روزهایم را پر می کرد و خلوتی که شب ها را با آن سپری می کردم. ولی احساس می کردم چیزی کم است، این که آن چیست نمی دانستم. مدتی بعد به پیشنهاد خودم خانواده نیز به من پیوستند. اندک اندک زمزمه های مادرم برای ازدواج شروع شد، اما من محکم و قاطع به او جواب منفی دادم. ولی چند سال بعد هنگامی که به تبریز منتقل شدم، باز آن نیاز گنگ به سراغم آمد.
آن خلاء درونی بی حضور زن پر نمی شد
هنگامی که حکم انتقال به «سرپل ذهاب» به دستم رسید، دانستم هنوز وقت ازدواج نرسیده است ولی ظاهرا آن خلاء درونی بی حضور زن پر نمی شد. من در این میان مانده بودم که عقل را سرزنش کنم، یا احساس را…

ازدواج هم پایان احساس های درونی ام نبود، مدام احساس می کردم شخص دیگری به جای من از درون تصمیم می گیرد. مربی درونی نمایانگر نیرویی بود که خود من نبودم، همیشه خودم را در برابر بصیرتی برتر می یافتم. توکل و توجهم برای انجام هر کاری به همین ندای درونی بود که بر آن نام تقدیر یا سرنوشت نهاده بودم.در آن وضعیت قرار بود اثبات شود که با خدا بودن تنها به نماز محدود نیست.

جلسات محرمانه بدون ترس از ساواک
روزی دو دیپلم وظیفه از من وقت گرفتند که به ملاقات بیایند. آن ها بدون ذره ای ترس از سازمان مخوف ضداطلاعاتی بی پرده و مستقیم از من دعوت کردند تا در جلسات محرمانه شب های جمعه شرکت کنم. نام یکی از آن دو برای همیشه در گوشه ذهنم حک شده است؛ «سعید جعفری»، آن روز هرگز نمی دانستم که در آینده ای نه چندان دور برای دیدار سعید باید به گورستان بروم؛ مزار شهدا و باز روزهایی که بر مزار سعید حاضر می شدم فکر نمی کردم که من نیز به دست کسانی کشته خواهم شد که سعید را در عنفوان جوانی به شهادت رساندند.سعید برای من همچون پلی بود به دنیای معرفت و معنویت. این آغاز ارتباط من با مربیان بیرونی بود. مدتی بعد وقتی برای گذراندن دوره ویژه اعزام به خارج به تهران آمدم، باز شخص دیگری مثل سعید، بدون مقدمه و شناخت قبلی از من دعوت کرد تا در جلسات ویژه مذهبی شرکت کنم.سلسله جلساتی که هر روز دامنه اش برایم وسیع تر می شد و به من این امکان را می داد تا با دنیایی به مراتب وسیع تر از جهان کودکی و محیط خشک نظامی ام آشنا شوم. حالا دیگر فرصت داشتم با ارتباط نزدیک با مربیان بیرونی به دنبال کشف مجهولاتی بروم که سال های سال ذهنم را به خود مشغول کرده بود.اندک اندک دانستم اغلب مشکلات مردم بیش از آن که منشاء بیرونی داشته باشد، درونی است. احساس کردم زندگی ها محتوا و معنای کافی را ندارد. مردم با وجود ظاهر دیندارشان همگی خدایی زمینی را می پرستند. خدایی از جنس همین عالم خاکی؛ پول، مقام و بت های انسانی.
روزهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی من نگران بودم!
روزهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با وجود شادی مردم از پیروزی بزرگی که کسب کرده بودند، من نگران بودم؛ آیا همه در کنار حضرت امام(ره) خواهند ماند؟! می ترسیدم، می دانستم که دوران رنج آغاز شده است. خیلی از آنانی که اهل مبارزه نبودند در همان روزهای نخست میدان را خالی کردند و گریختند. آن هایی که ماندند هم دو دسته بودند؛ تعدادی به امید لقمه ای چرب، منصب یا غنیمتی تن به خطر دادند و تعدادی نیز همه هستی خود را به قربانگاه بردند. باید خودمان را آماده می کردیم روزهای امتحان نزدیک بود. این بار نیز بوی خون از سمت دجله و فرات به مشام می رسید. باید آماده می شدیم…
همه نقاط به جز پادگان ها در تسلط کامل ضدانقلاب بود
انقلاب و همه حوادث بعد از آن بستری بود که هرکس در لحظه باید تصمیم می گرفت. فاصله مرگ و زندگی آن قدر به هم نزدیک بود که گاه تفکیک آن ها از یکدیگر آسان نبود.برای من سرزمین کردستان اولین نقطه ای بود که باید همه تجربیات گذشته ام را در آن به آزمایش می گذاشتم. میدانی که در روزهای نخست هیچ نقطه روشنی برای اتکا در آن نمی یافتم. همه چیز به هم ریخته بود. صفوف خودی و دشمن آن چنان در هم تنیده شده بود که تشخیص آن از یکدیگر به آسانی ممکن نبود.همه نقاط به جز پادگان ها در تسلط کامل ضدانقلاب بود. تا این که آن ها تصمیم گرفتند پادگان ها را نیز به تصرف خود دربیاورند. نبرد آغاز شد…
من پلی شدم میان دو نیرو
باید ابتدا شهرها را آزاد می کردیم؛ یعنی جنگ خیابانی تمام عیار. ارتش قدرت و توان لازم را داشت تا به تنهایی در برابر حریف بایستد. اما نیروهای نظامی اعتماد کافی را نداشتند. نیروهای مردمی نیز به تنهایی قادر به انجام کار نبودند. در این میان من پلی شدم میان دو نیرو، زیرا می دانستم کلید پیروزی ما در سایه همین اتحاد است و چنین نیز شد. خیلی زود شهرها یکی پس از دیگری آزاد شد، اکنون باید جاده های غیرشهری را در اختیار می گرفتیم. یکی از مشکل ترین و خطرناک ترین مسیرهایی که باید پاک سازی می شد، محور باند سردشت بود. مسیر کوهستانی، با گردنه های فراوان که هر کدام بهترین شرایط را برای کمین های سنگین داشت.با وجود مشغله ها و طرح مشکلاتی که پشت آن دلایل و منطق محکم نظامی بود، تصمیم گرفتم این محور را آزاد کنم…
نیروی پیش قراول در کمین ضد انقلاب افتاده بود
با قطعی شدن تصمیم مخالفت ها بیشتر شد، اما من متکی به نیرویی ورای آن چه منطق حکم می کرد، تصمیم خود را گرفته بودم. خیلی زود نیروهای گردان آماده حرکت شدند.شکست یا پیروزی در این عملیات برای طرفین بسیار مهم و حیاتی بود. قبل از آن که از کرمانشاه به بانه بروم، ستون حرکت کرده بود. من از پای بی سیم تکان نمی خوردم، لحظه به لحظه با فرمانده در تماس بودم. هنوز چند ساعتی از حرکت نیروها نگذشته بود که اولین حادثه رخ داد. نیروی پیش قراول در کمین ضد انقلاب افتاده بود…
نگرانی من عبور از گردنه «کوخان» بود
می دانستم زدن نیروی پیش قراول صرفا بهانه ای است برای سنجش توان دفاعی ستون. این جاده پر از کمین گاه هایی است که قدرتمندترین نیروها را به زانو درمی آورد. نگرانی من عبور از گردنه «کوخان» بود، آیا ستون از این گردنه به سلامت عبور خواهد کرد؟! شدت آتشباری دشمن به حدی بود که توانست شیرازه ستون را از هم بپاشد، فرمانده توانسته بود با موضع گیری مناسب از تلفات سنگین جلوگیری کند. بلافاصله با کمک هوانیروز توانستیم کلیه نقاط استراتژیک منطقه را از تصرف دشمن خالی کنیم.سال ۵۹ این جاده بسیار باریک تر و بسیار خاکی بود، مسیری را که حالا می توان در چند ساعت طی کرد ما باید متر به متر پاک سازی می کردیم و پیش می رفتیم. هرچند توانسته بودیم ظرف مدت ۲۰ روز قریب به دوسوم مسیر را طی کنیم، اما تعداد نیروهای ستون به نصف کاهش یافته بود. فشارها برای اعلام پایان عملیات و پذیرش شکست بر من هر لحظه بیشتر می شد.
نیرویی مرموز من را به رفتن تشویق می کرد
برای انجام این عملیات با خیلی ها جنگیده بودم، می دانستم شکست آن به منزله شکست یک استراتژی و شکست یک باور است، باوری که اگر به آن نمی رسیدیم هرگز توان مقابله با دشمن اصلی یعنی عراق را پیدا نمی کردیم.همه شواهد حاکی از آن بود که با یک کمین سنگین شکست قطعی است، ولی نیرویی مرموز من را به رفتن تشویق می کرد.خبر رسید ضدانقلاب با فراخوان کلیه نیروهایش، عزم خود را برای وارد آوردن ضربه نهایی جزم کرده است. ستون هر لحظه به منطقه مورد نظر نزدیک و نزدیک تر می شد. نبرد آغاز شد. مهمات ها در حال انفجار بودند و سربازان بعضی خشکشان زده بود. آن جا اولین باری بود که می دیدم کسی چطور «کپ» می کند. هرچه آن ها را هل می دادم که وارد شیار شوند، حرکت نمی کردند. ضدانقلاب با تفنگ های دوربین دار سر نیروها را هدف قرار می داد. یکهو در دلم به خدا گفتم: «خدایا چرا این گلوله هایی که از کنارم عبور می کند، به من اصابت نمی کند که راحت شوم، من طاقت دیدن این وضعیت را ندارم.»!
چیزی فراتر از توان و معادلات نظامی
نمی دانم اگر در همان حال باقی می ماندم، سرنوشت مابه کجا می انجامید. ناگهان از جا کنده شده و در زمانی کوتاه خود را رهیده از آن دام مهیب یافتم.از آن پس بود که همگی باور کردیم برای رسیدن به پیروزی باید به چیزی فراتر از توان و معادلات نظامی متکی بود، باوری که توانستیم در پناه آن همه سختی های هشت سال جنگ را تحمل کنیم.با آغاز جنگ، زندگی ام به عنوان یک نظامی وارد مرحله جدیدی شد. مسیری که با وجود سختی هایش به من مواهب زیادی بخشید. چگونه می توانستم این همه را توقع داشته باشم. نمی توانم در مورد خودم رای بدهم، چه این که پدیده حیات بسیار عظیم است. فقط می دانستم به دنیا آمده ام و وجود دارم و روزی برده خواهم شد.بزرگ ترین موهبت من در زندگی رویاهای دوران کودکی و نوجوانی ام بود. رویاهایی که مرا واداشت تا زندگی را از دور بنگرم…
همه تاریخ جنگ را می دانم اما من مورخ نیستم
به عنوان یک کودک دبستانی همیشه خود را تنها احساس می کردم و این تنهایی تا آخرین لحظات حیات با من بود. در طول حیاتم بسیاری از مردم را رنجاندم، حتی خویشان نزدیک و هم رزمانم را. باید قانونی درونی را اطاعت می کردم که بر من تحمیل می شد و من بر آن نام تقدیر نهاده بودم. باید به راه خود می رفتم. از جنگ چیز زیادی برای گفتن ندارم، همه تاریخ جنگ را می دانم اما من مورخ نیستم، سیاست مدار هم نیستم، حقایق جنگ هیچ کدام از مقولات فوق را برنمی تابد. نه تاریخ قادر به بیان کیفیت آن است و نه سیاست.
شرمنده خانواده ام هستم
خانواده ام اعم از پدر و مادر، همسر و فرزندانم حق بزرگی بر گردنم دارند، پیش از آن که فرزند یا پدر خوبی باشم سعی کردم «سرباز» خوبی باشم به همین جهت همیشه آنان را از خود رنجانده ام. نصیحتی به آن ها ندارم. سعی کنند زندگی دنیایی خود را متکی به توانایی های خود بنا کنند و نه بر اساس نام من. من نیز در کنارشان خواهم بود تا آن زمان که در عالمی دیگر به دیدار هم نائل شویم. من نیز به انتظار آن روز نشسته ام…
در جست و جوی صیاد

امیر «ناصر آراسته» جانشین اسبق فرمانده کل ارتش و مشاور نظامی فعلی فرمانده کل قوا، همرزم و همکار شهید صیاد شیرازی و ناظر بر وصیت وی بوده است و حالا که دیگر صیاد نیست بهتر از هرکسی می تواند درباره او صحبت کند. در سوالاتمان صیاد را جست و جو می کنیم از امیر آراسته.(۲)

شما از دوستان و هم رزمان شهید صیاد بودید؛ مدت زیادی در موقعیت های مختلف، با ایشان همکاری داشتید؛ شاید تا آخرین ساعات پیش از ترور ایشان. نوع روابط ایشان را با فرمانده کل قوا چگونه دیدید؟

صیاد نگاهش به فرمانده با نگاهی که در ارتش های دنیاست، فرق داشت. در نظام اسلامی ، شهید صیاد فرمانده را- چه رهبر معظم انقلاب بودند و چه حضرت امام رضوان الله تعالی علیه- نایب امام زمان(عج) و امر آن ها را با واسطه، امر حضرت حق می دانست. این نکته حساسی است. او بر این اساس در مقابل فرمانده اش باب اجتهاد باز نمی کرد. در عین حال و با همه اطاعت و تقیدی که نسبت به فرمانده اش داشت، برای حفظ حریم ولایت و حفظ منافع نظام، خودش را مقید می دانست که نظرات کارشناسی اش را به فرمانده بدهد. نه اطاعت از فرمانده اش باعث می شد که نظراتش را ابراز نکند، نه داشتن نظرات کارشناسی باعث می شد که باب اجتهاد را در مقابل فرمانده اش باز کند. جمع این دو کار سختی است اما شهید صیاد به راحتی انجامش می داد.

راجع به ارائه مشاوره یا نحوه برخورد با یک فرمانده ارشد، آیا می شود با ادبیات غیرنظامی، نام این را «نقد» گذاشت؟

ما می گوییم ارائه نظر کارشناسی؛ یعنی یک فرمانده به عنوان کارشناس، باید نظر کارشناسی به فرمانده بالاترش ارائه کند.

درباره این هم خاطره ای دارید؟

در عملیات بدر، حضرت امام(ره) که فرمانده کل قوا بودند، فرماندهی را به آقای هاشمی رفسنجانی تفویض کردند. در قرارگاه مرکزی کربلا، یا قرارگاه سرفرماندهی خاتم الانبیاء(ص) طرح این عملیات مطرح شد. طرح را هم برادران بزرگوار سپاه داده بودند. خب هرکسی برای عملیات طرحی می داد و نظرات مختلفی ابراز می شد. صیاد با نظریه های کارشناسی خودش، مخالف اجرای عملیات بدر بود. کارشناسان طراح و عملیاتی اطلاعاتی ارتش دیدگاه هایی را به ایشان منتقل کردند. او هم این دیدگاه ها را تجزیه و تحلیل کرده بود و دقیقا مخالف بود با اجرای این عملیات. اتفاقا عملیات بدر نافرجام شد و اهدافش تأمین نشد اما بزرگ ترین حسنش این بود که نشان داد نیروهای مسلح در هر شرایطی می جنگند و در هر شرایطی حالت هجومی دارند. صیاد دیدگاه ها و نظرش را داد و به صراحت گفت که من مخالف اجرای این عملیاتم. قرارگاه رده بالاتر که قرارگاه کربلا یا خاتم الانبیاء(ص) بود، با فرماندهی آقای رفسنجانی باید نظرات جمع را می گرفت. نظر صیاد، فقط یک نظر بود. قرارگاه فرماندهی باید نظرات سپاه پاسداران، جهاد سازندگی، سازمان تبلیغات جنگ، مسئولان کشور و… را هم می گرفت. این ها را می آورد به حضرت امام(ره) ارائه می داد. همه دخیل بودند در اجرای عملیاتی که باید با پشتوانه ملی انجام می شد.

نظریه کارشناسی صیاد مخالف دیدگاه قرارگاه و سرفرماندهی بود
دیدگاه ها درباره این عملیات هم رفت تا به مرحله تصویب فرماندهی کل برسد. در قرارگاه کربلا با همه مخالفت ها، طرح این عملیات تصویب شد. به نظر حضرت امام(ره) هم رسید و ابلاغ شد. نظریه کارشناسی صیاد مخالف دیدگاه قرارگاه و سرفرماندهی بود اما رأی او در اقلیت قرار گرفت. وقتی طرح ابلاغ شد، صیاد نیروهایش را جمع کرد؛ گفت: تا این لحظه من با اجرای عملیاتی با این عنوان، در این مقطع و با این مشخصات مخالف بودم. اما از این لحظه که دستور بر اجرای این عملیات صادر شده به بعد، من عامل این عملیاتم، از دیگرانی که این طرح را دادند، محکم تر خواهم ایستاد و هیچ تخطی را هم نخواهم بخشید. و به گونه ای عمل کرد که حقیقتا آخرین نفری که صحنه عملیات بدر را ترک کرد، خودش بود. گفت می خواهم خدای من و امام من گواه باشند بر این که من فقط نظر کارشناسی ام را دادم اما در اجرا محکم تر از دیگران بودم. عزیزانی شاهد این ادعا هستند. برادر عزیزم آقای رحیم صفوی خودش شاهد است. ایشان می گفت- شاید هم برادر رشید بود- که لوله تانک های عراقی دیده می شد. تانک های عراقی خیلی نزدیک آمده بودند و گلوله هایشان جلوی پاهایمان می خورد.
من به امامم قول دادم تا پای جان در این عملیات بایستم
در چنین موقعیتی بچه های سپاه دو قایق تندرو آوردند، به آقا رحیم و صیاد و جمعی که آن جا بودند، گفتند سوار شوید، بروید. الان تانک ها می رسند. باید فرمانده ارتش و فرمانده سپاه پاسداران را سوار می کرد، می برد وگرنه اسیر می شدند. صیاد گفت من نمی آیم؛ من به امامم قول دادم تا پای جان در این عملیات بایستم. فانسقه صیاد را دو سه نفری گرفتند- جثه اش هم کوچک بود؛ ورزیده بود ولی وزن سنگینی نداشت- بلندش کردند، انداختندش توی قایق تندرو. آقا رحیم را هم انداختند توی قایق؛ او هم می خواست بایستد. اما وقتی دستشان از فانسقه صیاد جدا شد و قایق پانزده بیست متر توی آب پیش رفت، صیاد خودش را انداخت توی آب و گفت بروید؛ من هر وقت مطمئن شدم که دیگر سربازی، بسیجی، سپاهی آن طرف نمانده، می آیم؛ نگران من نباشید. دو سه تا از اطرافیانش هم مجبور شدند از قایق بپرند پایین؛ نمی شد تنهایش بگذارند.
صیاد در مقابل فرمانده اش با صراحت بود
وقتی به خشکی رسیدند، دیدند یک نفری از دور دارد با چهره دود گرفته و سیاه می آید. یک افسر از لشکر ۲۱ بود. دود باروت صورتش را گرفته بود. صیاد بغلش کرد و گفت کسی هم پشت سرتان مانده؟ گفت: هیچ کس نمانده؛ آن کسی که مانده نمی تواند بیاید؛ یا مجروحی است که بر زمین مانده یا جنازه شهید است. پشت سر من عراقی ها هستند. اگر پنج دقیقه دیگر بایستید، نیروهای پیاده عراق و تانک هایشان به شما خواهند رسید. من آخرین نفر هستم. صیاد وقتی مطمئن شد، همراه با آن ها با قایقی که آن جا نگه داشته بودند، سوار شد و منطقه عملیاتی را ترک کرد. در عملیات های دیگر هم چنین چیزهایی می شد؛ مثل عملیات قادر، عملیات والفجر نه و… که صیاد نظر کارشناسی یا تدبیر و راهنمایی اش را عرضه می کرد؛ بعضی وقت ها تصویب می شد و بعضی وقت ها هم آن طور که دلخواهش بود، عمل نمی شد. هر کاری در نظام همین طوری است؛ در جنگ به خصوص. گاهی دلایل طرف های دیگر برنده می شود و در رأی گیری، چیز دیگری تصویب می شود. صیاد در مقابل فرمانده اش با صراحت بود، با صداقت بود و با امانت. با فرمانده رده بالایش اولا صریح بود. نمی گفت قربان همه چیز به وفق مراد است! مثل زمان طاغوت نبود که می گفتند همه چیز درست است. او با صراحت می گفت و در صراحتش صداقت بود. یعنی کم و کاستی نمی گذاشت و امانت دار بود. اگر هم دستور داده می شد، فرمانبردار بود و اجرا می کرد.

از نوع برخوردهای رهبر معظم انقلاب با شهید صیاد خاطره ای به یاد دارید؟ نوع پیوند و رابطه شان چطور بود؟ فقط فرمانده و فرمان بردار بود؟

برداشت من این است که فرمانده کل قوا صیاد را آدم بسیار صادق و خالصی می دانستند. در برخوردهای ایشان با صیاد، کاملا مشخص بود که کلام صیاد برایشان کلامی همراه با صداقت است و عمل صیاد را هم عملی با خلوص می دیدند. این نگاه، دو طرفه بود. یعنی همین گونه برداشت را- خارج از بعد ولایی- شهید صیاد نسبت به آقا داشت؛ در کلام آقا نسبت به زیر دست نظامی اش صداقت همراه با صراحت می دید و اصلا شبهه دار نبود. یادم هست یک جلسه ای دور هم جمع بودیم. صیاد آن موقع رئیس بازرسی ستاد کل نیروهای مسلح بود. رفته بودند مناطق را بازرسی کرده بودند و قرار بود گزارش بدهند حضور فرمانده کل قوا. مسئولان رده بالای نیروهای مسلح همه جمع بودند. عزیزی آمد و از منطقه خودش گزارش داد. دیگری آمد، گزارش داد تا نوبت به گزارش شهید صیاد رسید. صیاد بلند شد گزارش محکمی در آن جلسه داد؛ خیلی مجمل ولی عمیق. در یک فرصت کوتاه، باید گزارش کلانی می داد. معلوم بود مدت ها کار کرده تا این گزارش را نوشته. روی گزارشش کار کرده بود تا در آن زمان کوتاه، لوث نشود. وقتی این گزارش را داد، شخص دیگری بلند شد از گزارش صیاد نقد کرد که نه این طور نیست؛ از یگانی که صیاد ایراد گرفته بود، دفاع کرد. آقا آن دفاع را هم گوش کردند؛ بعد فرمودند: «به تمام صحبت های آقای صیاد، عمل شود!» این نشان دهنده صداقت صیاد و اعتماد فرمانده کل قوا به او بود. با این که طرف دیگر آمده بود و دفاع کرده بود، آقا یقین داشت به کلام صیاد. آن نفر هم شخص کمی نبود؛ صاحب نظر و انسان ولایی بود؛ واقعا هم مطیع فرمانده کل قوا بود؛ ولی آقا صیاد را مثل چشم خودشان گذاشته بودند به کار بازرسی و به این چشم اطمینان داشتند. شاید به همین دلیل بود که در میان این همه شهید که ما دادیم، آقا فقط به تابوت صیاد بوسه زدند. ما خیلی شهید دادیم، بعد از صیاد هم شهید دادیم، قبلش هم شهدای بزرگی دادیم، هرکدام از آن ها ستاره های یک منظومه اند برای خودشان.

از آن روزها هم خاطره ای به یاد دارید؟

پیکر شهید صیاد که دفن شد- اگر امروز دفن شد، صبح روز بعد- خانواده اش نماز صبح را خواندند و رفتند بهشت زهرا(س). فردای تدفینش. وقتی رسیدند جلوی مزار شهید، یک سری محافظ که نمی شناختند، آمدند جلوی جمع را گرفتند. از حضور محافظ ها معلوم شد که آقا آن جا هستند. گفتند ما خانواده شهید صیاد هستیم؛ تا گفتند خانواده شهید هستیم، گفتند بفرمایید. بعد، معلوم شد که آقا نماز صبح را آن جا بوده اند. خانواده صیاد گفتند: شما خیلی زود آمدید! آقا فرمودند: «من دلم برای صیادم تنگ شده!» مگر چقدر گذشته بود؟ آقا دو روز قبل از شهادت، صیاد را دیده بودند. یک روز هم از دفنش گذشته بود. آقا زودتر از زن و بچه صیاد رفته بودند بالای سر مزار او. این هم مثل بوسیدن تابوت صیاد از آن چیزهای نادری بود که من نشنیدم جای دیگری رخ داده باشد. شاید هم شده، من خبر ندارم. من نشنیده بودم آقا صبح فردای تدفین یک شهید، سر مزارش باشند.

یاعلی التماس دعا
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 16:43 ] [ مهدی ] [ ]

روایت خواهر شهید تندگویان از ساعات پایانی زندگی مادرش

خواهر شهید محمدجواد تندگویان گفت: مادرم تا قبل از ورود به اتاق عمل، دعاهای نادعلی، عدیله، امین‌الله و زیارت عاشورا خواندند و به اتاق عمل رفتند و بعد از ساعاتی به لقاءالله پیوستند... .

«فاطمه تندگویان» خواهر شهید محمدجواد تندگویان در گفت‌وگو با خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا» در خصوص ویژگی‌های مرحومه «اشرف‌السادات مینونشان» اظهار داشت:‌ مادرم از ابتدا فردی بسیار فهیم، اهل مطالعه و شعر بودند و درک عمیقی نسبت به مسائل اجتماعی داشتند.

وی ادامه داد: مادرم با روحیه مذهبی و دین‌داری، روشنفکری، جوان‌پسند، گشاده‌رویی و با‌محبت در هرجا که زندگی می‌کرد موجب برکت بود. وی محل رجوع مردم بسیاری بود چرا که ایشان به مشکلات مردم رسیدگی می‌کرد و در امور خیر فعال بود؛ مادر در منزلش به شکل ستاد مردمی عمل می‌کرد، یعنی به مسائل مالی و بیماری مردم رسیدگی کرده و حتی مردم مشکلات و درد دل خود را با مادر در میان می‌گذاشتند.

خواهر شهید محمدجواد تندگویان یادآور شد: مادرم بسیار مهمان‌دوست بودند و به همین دلیل مردم خانه ایشان را خانه خودشان می‌دانستند و همه احساس مادری و فرزندی نسبت به وی داشتند؛ مادرم در تربیت ما نیز علی‌رغم اینکه در دوره رژیم طاغوت رشد کردیم، خیلی متعهد و مسئول ما را تربیت کردند.

تندگویان خاطرنشان کرد:‌ در یک دوره‌ای مادرم به خاطر اعتمادی که به دیگران داشتند دچار مشکلات اقتصادی شدند اما با صبوری و تلاش ایستادند و توانستند زندگی را اداره کنند.

وی در خصوص عکس‌العمل ما‌در در مقلابل فعالیت‌های انقلابی شهید تندگویان و سپس دستگیری وی توسط ساواک، اظهار داشت: مادرم موضوع دستگیری جواد را به مدت ۷ ماه از پدرم پنهان کرد که مبادا پدرم آزرده‌خاطر شود و قصه بخورد، صلابت و همت مادرم برای ما الگو بود. وقتی هم که برای دیدن جواد به زندان ساواک رفتیم، مادر به‌قدری با صلابت با جواد رفتار کرد که وی به پای مادرم افتاده و پاهایش را می‌بوسید؛ در حالی که ناخن‌های جواد را کشیده بودند و دست‌هایش نشان‌دهنده شکنجه‌های وارد شده به وی بود.

تندگویان افزود: مادرم شرایط قبل از انقلاب را تحمل کرد و بعد از آزادی جواد هم به دلیل تحت تعقیب بودن وی مانند کوه پشت جواد ایستاد. ایشان در شرایط انقلاب هم همیشه در صحنه بود.

خواهر شهید محمدجواد تندگویان با بیان اینکه در ابتدای جنگ تحمیلی و پس از اسارت جواد توسط نیروهای بعثی مادرم حاضر نبود سازشی به خاطر فرزندش صورت گیرد، یادآور شد: ‌در دوران دفاع مقدس منزل ما ستاد و پایگاه مردمی بود، کارهای پشتیبانی و دوخت و دوز البسه رزمندگان را در منزل انجام می‌دادیم. مادرم ۵ دستگاه چرخ خیاطی در اتاق گذاشته بود و علاوه بر خیاطی، مدیریت کار را برعهده داشت.

وی بیان کرد:‌ در سال ۱۳۷۰ پیکر برادر شهیدم به کشور بازگشت؛ مادرم به قدری با صبر و تحمل این دوران را گذراند که الگویی برای ما بود.

تندگویان اضافه کرد: مادرم در سال‌های اخیر نیز با توجه به سن بالا چهره‌ای بشاش، بسیار خوشرو و پرتلاش بودند و نقش محوری در فامیل، محله و مسجد داشتند؛ و به خاطر صفای باطن و تعبد شبانه‌روزی بسیاری از کسانی که مشکل داشتند به دیدار مادر آمده تا آن‌ها را دعا کند و واقعاً دعای مادرم نیز برای رفع مشکلات‌شان اثرگذار بود.

خواهر شهید محمدجواد تندگویان با اشاره به بیماری مادرش گفت: مادر در ابتدا دچار بیماری فشار خون و قلب شدند؛ در طول مدتی که در بیمارستان بستری بودند نیز در عرصه‌های مختلف حضور داشتند؛ وی علی‌رغم درد بسیار شدید و مشکلات ناشی از آمبولی روده در ۳۳ روز به قدری صبر و مقاومت کردند که حتی پزشکان معالج وی متعجب بودند، چرا که مادر با ادعیه‌های امین الله، توسل، زیارت عاشورا و سایر دعاهایی که حفظ بودند توانستند ایام سخت بیماری را به راحتی پشت‌سر بگذارند.

وی ادامه داد: قرار بود شب گذشته عمل جراحی دیگری در بیمارستان برای مادر صورت بگیرد، افتخار می‌کردیم که بر مبنای آیه قرآن کریم گفته شد «جایگاه رفیعی برای وی در نظر گرفته شده است». مادرم تا قبل از ورود به اتاق عمل با ۱۳۹.۵ درجه هوشیاری، دعاهای نادعلی، عدیله، امین‌الله و زیارت عاشورا خواندند و به اتاق عمل رفتند و بعد از ساعاتی به لقاءالله پیوستند.

خواهر شهید محمدجواد تندگویان یادآور شد: خانواده ما از سال ۱۳۴۲ با ولایت فقیه آشنا بودند و بر این اساس پیش رفتند؛ عشق به اهل بیت و ائمه اطهار نیز همیشه در وجود و اعمال مادرم متجلی بود؛ ایشان قبل از انقلاب در صحنه تعبد دینی و اجتماعی حضوری فعال داشتند و از شعارزدگی نیز بسیار متنفر بودند.

یاعلی التماس دعا

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 20:56 ] [ مهدی ] [ ]

دو روایت شنیدنی از بانوی ‌دو عالم


حضرت فاطمه زهرا (س)، دختر گرامی پیامبر اکرم (ص) و خدیجه کبری است. حضرت زهرا (س) در خانه‌ای که محل نزول وحی و آیات قرآن است، پرورش یافته اند. ایشان دارای ویژگی‌های اخلاقی و معرفتی فراوانی هستند، آن گونه که ایشان را «بانوی دو عالم» نام نهاده‏اند.


كرامت در حال روزه ‏داری

حضرت فاطمه

امام حسن (ع) و امام حسین (ع) بیمار شده بودند. حضرت زهرا (س) و خاندان ایشان به توصیه پیامبر برای شفای حسنین (ع) سه روز، روزه نذر کردند. در روز اول هنگام افطار، فقیری رسید و در خواست غذا کرد. حضرت زهرا (س) افطار خود و خانواده خود را به فقیر دادند. روز دوم در هنگام افطار، یتیمی نزد خانه ایشان آمد و درخواست کمک کرد. حضرت زهرا (س) بار دیگر افطار خود و خانواده خود را به یتیم دادند. روز سوم در هنگام افطار اسیری نزد ایشان آمد و درخواست غذا کرد و این بار هم حضرت زهرا (س) افطار خود و خانواده خود را به اسیر دادند. اینجا بود که آیه شریفه نازل شد « وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِینًا وَیَتِیمًا وَأَسِیرًا، إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنكُمْ جَزَاء وَلَا شُكُورًا» (سوره انسان آیات 8 و 9)؛ طعام را با آنکه خود بدان نیازمندند، به فقیر و یتیم و اسیر می‌دهند و (زبان حالشان این است که) برای خشنودی خدا به شما طعام می‌دهیم و از شما هیچ پاداش و سپاسی نمی‌خواهیم.

هرگز از انجام عمل خیر دریغ نمی‌کردند

روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و درخواست کمک کرد. پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»، پس او را به منزل حضرت فاطمه (س) راهنمایی کرد. پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا (س) رفت و از ایشان کمک خواست. حضرت زهرا (س) فرمود: ما نیز اکنون در خانه چیزی نداریم. اما گردن ‏بندی را که دختر حمزة بن عبدالمطّلب به او هدیه کرده بود از گردن باز کرد و به پیرمرد فقیر داد. مرد فقیر، گردن ‏بند را گرفت و به مسجد آمد.

حضرت فاطمه زهرا (س) می‌فرمایند: کسی که عبادت‌های خالصانه خود را به سوی خدا فرستد، پروردگار بزرگ، بهترین مصلحت او را به سویش فرو خواهد فرستاد. (بحار الانوار، ج 70 - ص 249)

پیامبر (ص) هنوز در میان اصحاب نشسته بود كه پیرمرد عرض کرد: ای پیامبرخدا (ص)، فاطمه (س) این گردن بند را به من احسان نمود تا آن را بفروشم و به مصرف نیازمندی خودم برسانم. پیامبر (ص) گریست. عمّار یاسر با اجازه پیامبر (ص) گردن بند را از پیرمرد خرید. عمار پس از خرید گردن بند، گردن بند را به غلام خود داد و گفت: این را به رسول خدا (ص) تقدیم کن، خودت را هم به او بخشیدم. پیامبر (ص) نیز غلام و گردن بند را به حضرت فاطمه بخشید. غلام نزد فاطمه (س) آمد و آن حضرت گردن بند را گرفت و به غلام فرمود: من تو را در راه خدا آزاد کردم. غلام خندید. حضرت فاطمه (س) راز این خنده‌ را پرسید. غلام پاسخ داد: ای دختر پیامبر (ص) برکت این گردن بند مرا به شادی آورد، چون گرسنه‌ای را سیر کرد، برهنه‌ای را پوشاند، فقیری را غنی نمود، پیاده‌ای را سوار نمود، بنده‌ای را آزاد کرد و عاقبت هم به سوی صاحب خود بازگشت.

یاعلی التماس دعا

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 21:2 ] [ مهدی ] [ ]

گزاره‌های هزاره‌گرایی و آخرالزمان مسیحی(2)


آخرالزمان

یکی از مسائلی که اصول تفکر هزاره گرایی را در فرهنگ مسیحیت شکل می دهد، و جامعه مسیحی را نسبت به آنچه در پایان تاریخ اتفاق خواهد افتاد، دچار نگرانی و اضطراب می کند، ظهور و بروز آسیب هایی است که در آن دوران جامعه انسانی را احاطه نموده و جلوه گری آرمانهای الهی و ارزشهای بشری را در نظرگاه انسان بی معنا و پوچ می داند. دامنه این آسیبها نه تنها بافت فکری و اندیشه بشری را تحت الشعاع قرار می دهد، بلکه در معیار عمل و رفتار انسانی تاثیری مستقیم داشته و ملاکهای اخلاق فردی و رفتار اجتماعی انسانها را نیز در یک کنش فعال، از هر گونه گرایش توحیدی و الهی دور می کند و لذت پرستی(هدونیسم) را به عنوان تنها معیار رفتار و عمل سرلوحه تصمیم گیری های انسانی قرار می دهد. برای همین است که تمامی ادیان الهی با دغدغه هایی اصیل و مقدس که در میراث مکتوب و شفاهی خود به جای گذاشته اند، در پی آنند که انسانهای آخرالزمانی را نسبت به ماهیت و دامنه این آسیبها آگاه نموده و او را در این مورد انذار دهند.

مسیحیت نیز به عنوان یکی از ادیان ابراهیمی توجه وافری به رویدادهای آخرالزمانی دارد و با ابراز نگرانی از آنچه در عصر نزدیک به پایان دوران اتفاق می افتد، به توصیف آسیب های رفتاری انسانهای آن زمان می پردازد:

«مردم پیش از ظهور، آزمند و خودپرست، بی مهر و بددل، بی دین و دور از صفات انسانی خواهند بود. فریب شیطان را خواهند خورد و از راه حق منحرف خواهند شد. ریاکاری ، منع ازدواج و احتراز از خوردن خوراکهای مجاز رواج خواهد یافت».(1)

بر این اساس آشوب و ناامنی در جهان فراگیر شده و ستمكارانی ظاهر می شوند. و جنگ های خونینی میان فرزندان انسان به وقوع می پیوندد.

«پس چون مكروه ویرانی را كه به زبان دانیال نبی گفته شده است،‌ در مقام مقدس برپا شده بینید، هر كه خواند، دریافت كند؛ آنگاه هر كه در یهودیه باشد، به كوهستان بگریزد و هر كه بر بام باشد، به جهت برداشتن چیزی از خانه به زیر نیاید و هر كه در مزرعه است، به جهت برداشتن رخت خود برنگردد؛ لیكن وای بر آبستنان و شیردهندگان در آن ایام. پس دعا كنید فرار شما در زمستان یا در سبت(شنبه) نشود؛ زیرا كه در آن زمان چنان مصیبت عظیمی ظاهر می شود كه از ابتدای عالم تاكنون نشده و نخواهد شد، و اگر آن ایام كوتاه نشدی، هیچ بشری نجات نیافتی؛ لیكن به خاطر برگزیدگان، آن روزها كوتاه خواهد شد.»( 2)

«و فوراَ بعد از مصیبت آن ایام، آفتاب تاریك گردد و ماه نور خود را ندهد و ستارگان از آسمان فرو ریزند و قوت های افلاك متزلزل گردند.»( 3)

مسیحیت نیز به عنوان یکی از ادیان ابراهیمی توجه وافری به رویدادهای آخرالزمانی دارد و با ابراز نگرانی از آنچه در عصر نزدیک به پایان دوران اتفاق می افتد، به توصیف آسیب های رفتاری انسانهای آن زمان می پردازد

پیشگوئی های دین مسیح پس از ذکر پاره ای از علائم به اندرزهایی اشاره دارد که می توان از آن به عنوان توصیه های آخرالزمانی یاد کرد. در بخش عمده ای از این اندرزها نکته هایی به انسان گوشزد می شود تا او را از آسیب ها و فتنه های پایان دوران رهایی بخشیده و زندگی و رفتار او را در فرآیندی اعتقادی به نام انتظار منجی قرار دهد. چنانکه در انجیل لوقا آمده است:

«پس خود را حفظ کنید. مبادا دل ها از پرخوری و مستی و اندیشه های دنیوی سنگین گردد و آن روز ناگهان بر شما آید زیرا که مثل دامی بر جمیع سکنه روی زمین خواهد آمد پس در هر وقت دعا کرده بیدار باشید تا شایسته آن شوید که از جمیع چیزهایی که به وقوع خواهد پیوست نجات یابید و در ظهور پسر انسان بایستید.»(4) با اینکه برای ظهور منجی به برهه خاصی از زمان اشاره نشده، اما به نشانه هایی مبهم اشاره شده که این نشانه ها را می توان تحت چند عنوان خلاصه کرد: ظهور هنگام رقابت دولت ها و جنگ آنان با یکدیگر خواهد بود.

«پیش از ظهور پسر انسان، دجال(مسیح دروغین) ادعای نجات بخشی خواهد کرد. پیدا شدن نشانه های مشخصی در آفتاب و ماه وستارگان، خرابی اورشلیم و بروز تنگی و حیرت برای امتها نیز از علائم ظهور است. ای بچه ها این ساعت آخر است و چنانکه شنیده ایدکه دجال می آید.الحال هم دجالان بسیار ظاهر شده اند و از این می دانیم که ساعت آخر است ... دروغگو کیست؟ جز آنکه مسیح بودن عیسی را انکار کند. آن دجال است که پدر و پسر را انکار می نماید.»(5)

بر اساس متون مسیحی آستانه قیام منجی و نبرد با دجال با حوادثی همراه است که حکایت از برافروخته شدن آتش جنگ و وقوع جنایات هولناکی می کند که این وضع نابسامان فقط با قیام منجی به سرانجام صلح و آرامش می رسد:

حضرت مسیح

«... وای بر آبستنان و شیردهندگان در آن ایام، زیرا تنگی سخت بر روی زمین و غضب بر این قوم حادث خواهد شد و بدون شمشیر خواهند افتاد و در میان جمیع امت ها به اسیری خواهند رفت و اورشلیم پایمال امت ها خواهد شد تا زمان‌های امت ها به انجام رسد، و در آفتاب و ماه و ستارگان علامات خواهد بود و در زمین تنگی و حیرت از برای امت ها روی خواهد نمود. به سبب شوریدن دریا و امواجش، دل‌های مردم ضعف خواهد کرد. از خوف و انتظار آن وقایعی که بر ربع مسکون ظاهر می‌شود، زیرا اقوات آسمان متزلزل خواهد شد و آنگاه پسر انسان را خواهند دید که بر ابری سوار شده با قوت و جلال عظیم می آید.»(6)

در جهانی چنین آلوده به بدی، فقط شوق انتظار و بارقه های امید است که پیروان راستین مسیح را در مقابل سختی ها و مشکلات مقاوم می سازد. هر که تا به انتها صبر کند، نجات یابد.(7) «زیرا که شما را صبر لازم است تا اراده خداوند را به جا آورده و وعده را بیابید زیرا که بعد از اندک زمانی آن آینده خواهد آمد و تاخیر نخواهد نمود.»(8)

یکی دیگر از انگاره های آخرالزمانی در عهد جدید، توصیفی است که از رستاخیز می شود و با آنچه پس از نزول مجدد مسیح روی می دهد، دارای پیوستگی و ارتباط است. «مسیح با صدوچهل و چهار هزار نفر از یاران خویش بر زمین فرود می آید؛ اینان یاران پاکی هستند که به نور خدایی پیوسته اند و زبان به دروغ نیالوده و سایه وار فرستاده خدا را پیروی می کنند.»(9)

«جهان پایانی بر پایه اوصاف پراکنده ای که از آن یاد شده، جهانی است بی مرگ، بی غم و رنج، بی درد و ماتم ، و جاوید. خدای بزرگ هر که را که تشنه است از آب حیات سرمدی سیراب می سازد و همه نابکاران و دروغگویان را نابود می کند. جهان پر است از آب و میوه و آدمیان خدا را می پرستند، همیشه روز است و حکومت با فرمانروای توانایی است که فرمانرواییش بر دوام است» (10)

بر اساس پیش بینی انجیل، ظهور مسیح و قیام او تاریخ و روز و ساعت مشخصی و جود ندارد و جز خدا هیچ کس از تاریخ آن با خبر نیست:

اما از آن روز و ساعت هیچ کس اطلاع ندارد حتی ملائکه آسمان جز پدر من و بس.(11)

پیشگوئیهای دین مسیح پس از ذکر پاره ای از علائم به اندرزهایی اشاره دارد که می توان از آن به عنوان توصیه های آخرالزمانی یاد کرد. در بخش عمده ای از این اندرزها نکته هایی به انسان گوشزد می شود تا او را از آسیب ها و فتنه های پایان دوران رهایی بخشیده و زندگی و رفتار او را در فرآیندی اعتقادی به نام انتظار منجی قرار دهد

در انجیل لوقا ظهور مسیح همچون آمدن ملکوت خدا توصیف شده است: «و چون فریسیان از او (مسیح) پرسیدند ملکوت خدا کی می آید؟ او در جواب ایشان گفت ملکوت خدا با مراقبت نمی آید و نخواهند گفت در فلان یا فلان جاست ... زیرا چون برق که از یک جانب زیر آسمان لامع شده تا جانب دیگر زیر آسمان می درخشد، پسر انسان در یوم خود چنین خواهد بود.»(12) «او درست در ساعتی می رسد که گمان برده نمی شود. پس چون او ناگهان و بی خبر از راه رسد، بر بندگان راستکار و نیک کردار است که هر لحظه منتظر او باشند: لهذا شما نیز منتظر باشید زیرا در ساعتی که گمان نبرید پسر انسان می‌آید».(13)

دوران جدید حکومت مسیح بر مبنای عهد جدید یا تفسیرهای آن، متفاوت است و به طور کلی از چهل سال کمتر و از هفت هزار سال بیشتر نیست. برخی تفسیرها از این مدت به ابهام یاد کرده اند و مدت آن را برابر آفرینش جهان تا ظهور ، از طوفان نوح تا ظهور و یا به اندازه عمر سه نسل دانسته اند و بنا بر یک پندار ، این دوران تنها یک دوران انتقالی میان زندگی این جهان و رستاخیز است. عهد جدید این دوره را ظاهرا هزار سال می‌داند:

«و آنانی را که وحش و صورتش را پرستش نکردند، و نشان او را بر پیشانی و دست خود نپذیرفتند که زنده شدند و با مسیح هزار سال سلطنت کردند.»(14)

مجموع آنچه که در این گفتار مختصر تقدیم شد گویای دو روی سکه از اتفاقات آخرالزمانی است که در نتیجه روند تکاملی تاریخ و فراز و و فرودهای تاریخی به دست می آید. روی اول آن التهاب، آشوب و هرج و مرجی است که به واسطه خدا فراموشی و خویشتن انگاری غیر دینی دامنگیر انسانها شده و موجب افول ارزشهای انسانی و الهی در مقیاسی فراگیر و گسترده می شود. از سویی دیگر ملالت و وازدگی فطری، انسانها را به سمت معیارها و ساختارهای ارزشی و الهی سوق داده و همین وازدگی از شرایط موجود و انگیزش الهی به سوی آرمانها و زندگی مطلوب انسانی، جامعه را در آستانه پذیرش منجی و اشتیاق مجدد در احیاء ارزشهای الهی و انسانی می کند. این دیدگاه با همه نقایصی که برگرفته از میراث مکتوب مسیحی است، نشانگر شرایط دو گانه و گاملا متمایزی است که در آخرالزمان در دو بخش قبل از ظهور منجی و بعد از ظهور او فراگیر می شود که هر یک از این شرایط بازخوردهای گوناگونی را در جامعه انسانی رقم خواهد زد.

پی نوشت:

1- رساله اول پولس به تیموتائوس،باب4،آیه1تا4/رساله دوم پولس به تیموتائوس، باب سوم

2- انجیل متی 24: 15ـ 22

3- انجیل متی 24: 29

4- انجیل لوقا،باب21،آیه34تا38

5- رساله اول یوحنا،باب2،آیات18و22و23

6- انجیل لوقا،باب21،آیه23تا28

7- انجیل متی،باب24،آیه14

8- رساله به عبریان،باب10،آیه36

9- مکاشفه یوحنا،باب14،آیه1تا6

10-مکاشفه یوحنا،باب21،آیات4و7و8

11- انجیل متی،باب24،آیه36

12- انجیل لوقا،باب17،آیه20تا25

13- انجیل متی،باب24،آیه44

14-مکاشفه یوحنا،باب2۰ آیه ۴                                     یاعلی التماس دعا

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 20:59 ] [ مهدی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ای شقایق‏های آتش گرفته، دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را در خود دارد؛ آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟

امکانات وب
+ سامانه خبری تحلیلی طارق نیوز +